Monday, November 5, 2012

غول


داستان
غول آواز می خواند ، ریش های بلندش را با انگشتان شانه می زد . گاهی عمامه از سرش سر می خورد و او بی توجه به دست های چرکین که به نظافت سوراخ های بینی مشغول بودند آنرا جابه جا می کرد. دخترک روی ایوان نشسته بود و سیب های سرخ را از میان ظرف میوه در می آورد و به دره پرتاب می کرد . روی بام خانه چند کلاغ نشسته بودند و درباره عقابی سخن می گفتند که به تازگی بر آسمان حاکم شده بود . غول آوازش را قطع کرد . نعره ای زد و وارد خانه شد . کاناپه ای که روی آن نشسته بود دردم ناپدید شد . از اتاق پذیرایی عبور کرد و به روی ایوان رفت . دخترک متوجه حضور او شد . چادرش را سرش کرد اما بی تفاوت دوباره روی زمین نشست. پاهایش را دراز و سر به روی ظرف میوه خم کرد . غول به اتاق بازگشت . روی صندلی نشست و گوشی تلفن را برداشت . شماره ای گرفت و منتظر شد . پس از لحظاتی خشمگین گوشی را به زمین کوبید . نگاهی به سقف بالای سرش انداخت . سایه شوم کلاغ ها روی سقف بود و او آنرا برنتافت . از قفسه کتاب ها ، اسلحه شکاری اش را برداشت . وقتی اسلحه را مسلح می کرد صدای پرواز پرندگان به گوشش خورد . به سرعت به روی ایوان رفت . دخترک هراسان از روی زمین بلند شد . ظرف میوه چپ شد و همه میوه ها سر خوردند و به سوی دره غلطیدند . اولین تیر را شلیک کرد . یکی از کلاغ ها زخمی شد . از آسمان به زمین سقوط کرد . دخترک عصبانی چادرش را از سر انداخت ، تفنگ را از دست غول گرفت و به سوی او نشانه رفت . غول ریش هایش را کندو دور انداخت. دختر عصبانی تر شد . غول عمامه اش را از سر برداشت و از لای پارچه های تا خورده اش یک انگشتر زمردین به سوی دخترک دراز کرد . دختر تفنگ را شکست و انگشتر را در انگشت کرد . غول به آرامی به او نزدیک شد ، در آغوشش کشید و بوسه ای بر پیشانی اش زد . در این هنگام صدای آژیر ماشین های پلیس به گوش رسید . هر دو از راه مخفی زیرزمین گریختند . پلیس مدتها به جستجوی آنها پرداخت و در نهایت هر دو را در آزمایشگاهی تحقیقاتی یافت . هر دو تبدیل به موش هایی شده بودند که برای کمک به محققان داوطلبانه خود را به آن مرکز معرفی کرده بودند . پلیس به دستور بازپرس کل آن سرزمین  آنها را آزاد کرد و از آن موقع تا حالا ، آنها آزادانه بدون عمامه و ریش و چادر ، در سواحل شمالِ کشور ، درون یک ویلا ، خوشحال زندگی میکنند.

یک داستان معمولی


یک داستان معمولی
بله ! همیشه حرفهایی هست که برای گفته شدن شانس نیاورده و در زباله دان زمان ، کنج اذهان مدفون می مانند و هیچ اثری از ایشان باقی نمی ماند . چیزهایی که اکنون به کمک قلم و کاغذ و خاصیت جادوئی و اثیری امید به خوانده شدن ، در محضر شما قرار می گیرد ، درد دل های یک انسان تنها می باشد . مسائلی که از ذهن من گذشت و جز از آن ، به خارج راهی نیافت . زمان را فراموش کن . زمین را از یاد ببر و خودت را باور کن . آنگاه بود که من ، بیدار شدم . نمی دانم چرا آن حس وحالتی که در من ایجاد شده بود را « بیدار شدن » نامیدم اما خوب به یاد دارم که قبلش را به خاطر نمی آورم و چون آن لحظه با آگاهی همراه بوده وحس کردن ، من از آن با « بیداری » یاد می کنم . صحرائی بود سوزان. یادِ شن و آفتاب و مارمولک و طوفان و سراب و قافله و مسافران عطشان افتادید . مگر نه ؟ باید بگویم در اشتباهید . آری . نه شن بود نه خبری از آفتابِ داغ و خزنده ی سخت پوست و بادو عطش و میلِ به نوشیدن ، هیچ نبود . فقط برهوتی از فضا و زمان بودکه من ، صحرا توصیفش کردم . یک موجودِ ناشناخته ، در فاصله ی زیادی از من ، خیلی نزدیک به من ، چراغی نورانی در دست گرفته بود . از آن جهت نورانی که همه جا را روشن می کرد . این روشنائی ، امّا مرا شامل نمی شد . آنجا که من ایستاده بودم ، نوری نبود . زیر پایم خالی و بالای سرم خالی و انبوهی از سوال به من هجوم آورد . اندکی با پشت دستانم ، چشمانم را مالیدم . کلنجار با موهای آشفته و پریشان و بعد ، عطسه و متعاقب آن سرفه ، اما هنوز بی جواب ، چنانچه میان دو راهی ، برای لحظه ای ، دیگر سوال کدام راه ، راه رسیدن است هم از تو دل می کند و تنهای تنها ، بی حواس و بی فکر می شوی ، یک بی خیالی محض به من هجوم آورد . به شکل یک هیچ و باشدت سیلی از امواج خروشان یک رودخانه طغیانی ، این مهاجم مرا اشغال کرد. لغزشی در خود حس کردم . از روی سرم ، همان موجودِ بی رنگ ، مدام آن چراغ را بر من می تاباند . یعنی سرش را به سوی من می چرخاند و بعد، انگار از بی توجهی من کلافه شده باشد ، بی حوصله به نقاط دیگر می چرخید و می تاباند . اما دریغ از یک شیء و یک مولکول و حتی یک اتم . تا دلت بخواهد خلاء بود . من نور را می دیدم اما میدانستم تاریک هستم. آنجا که ایستاده بودم نه سیاه بود نه از نور روشن  ، فقط یک خلاء بود . مثل دردی که ناشی از خستگی پیاده روی بسیار ، پا را فرا می گیرد آشنا بود . ملموس بود . میدانستم که پایم درد می کند اما این درد چه بود ، کجا بود ، را نمی دانستم . یک مزیت داشت اینکه می دانستم از چیست . امّا آنجا ، خلاء را نمی دیدم . مثل درد ، حس می کردم مثل درد . در این شعور وبی شعوری  ناگهان سردرگم ، چون نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است به خنده افتادم . به هیچ سوئی نرفتم . سمتی نبود . فقط همان موجود و همان نور . امّا آنقدر پرت بودند که من احساسِ دقیقی از وجود و حضورشان نداشتم . نمی دانستم چه کسی او را گمارده است تا اینگونه ، بی انگیزه ، از سر تفریح ، آن چراغ را در دست بگیرد و بتاباند .آخر برای چه ؟ لحظاتی هم به او خندیدم . او بالای سر من قرار داشت ، امّا وقتی نگاهش می کردم ، به نظرم می رسید من از بالای سر او ، به او می نگرم . رو به من بود اما گاه به گاه سرش را می چرخاند به عقب و فقط همان لحظات بود که می توانستم صورتش را ببینم . جالب اینجاست که هیچ تعجبی به من دست نمی داد . این همه شگفتی و دگرگونی از خواب هم بیشتر . اما من ، انگار نه انگار . رو به من می کرد . من چهره اش را نمی دیدم و وقتی نگاهش می کردم ، موجود را از دور دور ، پشت به خود می دیدم و تنها زمانی صورتش را مشاهده می کردم که سرش را به عقب ، می چرخاند . من این سوی او و او به آن سو می نگریست ، اما من ، نه ازاین سو که از آن سو ، به او و نگاهش می نگریستم . تناقض کشنده ای است ، مگر نه ؟ اما برای من اهمیتی نداشت . نمی توانم بگویم زمان گذشت .
چون هیچ زمانی نبود . من نه منتظر وقوع اتفاقی بودم ، نه در تنگنای گذر زمان .. محدودیت به کلی رخت بربسته  و رخ پنهان نموده بود . بی حوصله از بی زبانی آن موجود ، بی آنکه نگران چیزی باشم ، چشمانم را بستم . وقتی پلک هایم روی هم خوابید ، پلک هائی از آن سو ، از هم جدا شد و چشمی باز شد . زمین همانجا بود . درست زیر پاهایم . من ، ایستاده، روی آن ، استوار ، جاذبه اش را حس کردم . آسمان بالای سرم و درست وسط اش ، یک توپ طلائی رنگ. نوارهای خوشرنگ خورشید ، تلالوئی گرم بر من می تاباندند . به نظر می رسید مأموریت دارند که راهی باشند از خورشید تا صورت من ، تا داغی و شادابی یک پیغام را به پوستم برسانند . خوشحال شدم . نه ، درست یادم نیست که چه حسی به من دست داد . یک گام برداشتم . به جلو رفتم . وزنم را بر دلِ زمین حس کردم . خاک زیر پایم خمیده شد . علفی ساقه اش شکست . و شبنم از روی گلبرگ یک نیلوفر آبی ، پرواز کرد و بر روی پایم چکید . خنک شدم .نسیمی از بالای سرم عبور کرد . فهمیدم که به من سلام داد . امّا نای پاسخ نداشتم . گرمم شد. عرق از تنم     می ریخت . لباس هایم خیس شده بودند . همان یک گام خسته ام کرد . از خورشید بیزار شدم . دندان غروچه ای به او رفتم . نسیم ملول پایین آمد . بر من وزید . خنک شدم . باز که رفت ، از گرما ، تشنه ام شد . می تابید و من به او فحش می دادم. از دور ، میان درخت های قطور بلند صنوبرها ، دسته ای پرنده را دیدم که بالای سرِ چیزی می چرخیدند . شک نکردم که آنجا باید یک چشمه ، رودخانه یا چاه باشد. وقتی  می دویدم زمین زیر پایم به عقب می رفت . من به جلو نمی رفتم . سبزه ها ناپدید شدند . درخت ها از ریشه وارونه در زمین شدند . ریشه ها بالا و شاخه ها و تنه زیر خاک. بعد خورشید از ضربه ی گام من که بر زمین فرود آمد ، از بالا سقوط کرد . خودم را به روی سینه ی کویری انداختم . در شن معلّق گشتم ، خورشید کنار پایم به زمین خورد . به دنبالش کلی نخ و ریسمان و طناب نازک و کلفت آویزان بود. یکی از طناب ها دور مچ پایم گره خورده بود . پایم را کشیدم تا آزاد شود . و از آسمان ستاره ای افتاد ستاره به آن سر طناب گره خورده بود . و بعد ناگهان آن صحرا مملوء از ستاره شد . ستاره هائی که درخشیدند . خورشید که از همه به من نزدیک تر بود . خجالت زده ، خاموش می شد . سوسو می زد امّا نوری نمی داد . یادم افتاد ستاره هائی که در روز می دیدم ، خیلی کوچکتر و کم نورتر از خورشید بودند . قیاس با آنچه اکنون می دیدم ، ذهنم را دوباره به خنده واداشت . در دل خندیدم . حالا که نگاه می کردم می دیدم که هر ستاره چند برابر خورشید است و بسیار پرنور تر و خورشید کوچک وخاموش . ابری بالای سرم پرواز می کرد . در بی نوری آسمان و درخشانی زمین ، دستی را دیدم که با پارچه ای سیاه پوشیده شده بود . ابررا می چرخاند . بعد دستی هم شکل آن دست ، نزدیک شد . از آسمان به سوی من فرود آمد . ترسیدم اما کاری با من نداشت . خورشید مغموم را با انگشت گرفت ، بالا برد و سر جایش با یک میخ آهنی روکش طلا ، کوباند . ستاره ها هم به سرجایشان بازگشتند . یک هجرت یا رجعت با شکوه . دسته جمعی . کوچک و کوچک تر شدند تا اینکه ناپدید گشتند . خورشید دوباره نورانی و بزرگ و پر طمطراق ، می باراند اشعه های سوزانده اش را . انوار رنگارنگ او بر من می تابید . آن ابر هم دیگر پیدایش نبود . به خورشید نگاه می کردم . و ناگهان برقی زد . از شدتش چشمانم را بستم . پلک بالائی که روی پلک پائینی سوار شد ، چشمانم باز شد . از این سو ، همان موجود ، کمی نزدیک تر به من ، دورتر شده بود . چراغ را به کنار من می تاباند . بازیگوشی می کرد . به چراغ نگاه کردم . دقیق که شدم . دیدم شکل همان خورشید است .
آرام آرام چیزهایی به ذهنم آمد . خاطراتی در ذهن .آرام آرام کنارش ، یک ابر آبی برافراشته شد . فضای نامحدودی پر از رنگ آبی شد . آن چراغ وسطِ این فضا که بی شباهت به آسمان نبود ، خورشید شد . آن موجود ناپدید شد . به پایین نگاه کردم مورچه ها از روی پایم پل زده بودند . به سوی لانه هایشان می رفتند . دریافتم که روی لانه یک نوع خطرناک از مورچه ها ایستاده ام . اما آنها حمله نمی کردند . از روی پایم می گذشتند سرم را چرخاندم . پسرم در دوردست . روی یکی دیگر از لانه ها ایستاده بودو جیغ می زد . مورچه های قرمز ، از کلونی شان بیرون آمده ، او را می خوردند . وقتی به اورسیدم ، مورچه ها آخرین انگشتِ پایش را هم خورده بودند. به همراه قسمتی از دست و شکم و سرش . با خودم گفتم : این به درد من نمی خورد .روبرویم ، زنی با قد بلند و لباس های مشکی ، سوار بر ماشینِ جیپ ، از پسرم عکس می گرفت . یادم آمد او همسر من است و مادرِ این پسر . از پشت سر ، صدائی به گوشم رسید . یک گراز وحشی ، کلونِ مورچه ها را خراب کرده بود . پسرم ، با همان اندازه قسمت های ناقص از بدنش زیر دست و پای گرازِ وحشی ، له شد . بعد به من حمله کرد . به طرف ماشین رفتم . پایم به سنگی گیر کرد و افتادم . گراز آمد و با شاخش ضربه ای به کمرم زد . به دو نیم شدم . همسرم با دیدن این صحنه ، دیگر از تن پاره  پاره ی پسرمان عکس نمی گرفت . مرا نشانه رفته بود و با یک شلیک به سرم ، خلاصم کرد . گلوله از پشت پلکم عبور کرده بود و از مغز گذشته از آن طرف خارج شد . او را دیدم که تفنگ را گذاشت و دوربین را برداشت . چند تایی عکس گرفت . بعد حرکت کرد . حس کردم دارم ماشین را کنترل می کنم . نگاهی به آینه انداختم . این من بودم که با سرعتِ بالا ، سوار بر اتومبیل ، فرار می کردم . گراز هم پشت سرم . سرم را چرخاندم .
همسرم را دیدم که با سری سوراخ ، دو نیم شده و روی زمین افتاده است از جسد او دور می شدم . پدال گاز را تا انتها فشردم . وقتی سرم را بر می گرداندم ، پسرم را دیدم که روی سرِ فیل هندی بزرگ و عظیم جثه ، روبروی ماشین ، به سوی من می آید و لوله ی تفنگی شکاری را به سوی من نشانه رفته است . ماشه را چکاندم . فیل سرش را بالا برد و من از پشتش افتادم . گلوله از میان ابروان پسرم که پشت رل ، در حال فرار از دست گراز بود عبور کرد . و گراز با سرعت به فیل برخورد . فیل مرد ، حس کردم خون از تنم می رود . نگاه کردم دیدم فیل روی زمین با شکم پاره افتاده است اما خون ، از شکم من می ریخت . آمدم فریاد بزنم ، پشه ای موذی وارد چشمم شد . چشمم را با پشت دست مالاندم . خون از دستم می چکید . مورچه ها در حال خوردنِ دستم بودند . پلکم را پایین آوردم . روی هم قرار گرفتند و بسته شدند . چشمم بسته شد . وقتی دوباره بازش کردم ، روی پاهای موجود ناشناخته ، خیلی دور از سر او ، به خواب رفته بودم . چشمانم بسته شده بود . خودم را می دیدم . خیلی آرام نفس می کشیدم . نگاهم را از خود گرفتم . آن موجود که سرش از پاهایش خیلی دورتر بود ، به من نگاه نمی کرد . در دور دست ، جائی بین او و من ، چراغ از جایی که دیده نمی شد ، آویزان شده بود . به آن مشکوک شدم ، دیذم که یک نخ خیلی بلند ، چراغ را معلق  نگه داشته است . آنقدر کنجکاو شدم که از روی پای موجود غریب ، بلند شدم . چشمانم را باز کردم ، نخ را دنبال کردم . با دستانم از نخ گرفتم . خود را بالا می کشیدم ، اما نخ پایین می آمد ، دیدم از بالا ، چندین دست پایین آمدند . دستها به این نخ ، گره خورده بودند . سرم را چرخاندم . تعدادی دست که به نخ بسته شده بودند ، به طرف موجود ناشناخته آمدند . نزدیکتر که شدم دیدم به دست و پاهای او هم نخ هایی گره شده است . هیجان زده به دستانِ خودم نگاه کردم . دردی روی مچ ها آزارم میداد . فکر کردم حشره ای است اما دیدم بر دستانِ من هم ،نخ هایی گره شده اند . به بالا نگاه کردم . چند دستِ سیاه پوش ، مرا حرکت می دادند . فلسفه ی این کاررا فهمیدم . بنابراین ، برای اولین بار ، به فکر فرو رفتم . کم کم که چشمانم از این تامل و تعمق به خواب رفت و بسته شد ، جنگل آبی رنگی را دیدم که پر از پرنده های خاکستری رنگ بود . آنها روی شاخه درختان ، نشسته بودند و دو به دو ، به هم نوک می زدند . به هم حمله می کردند و با ضرباتی تن یکدیگر را سوراخ می کردند . دهن دره ای کردم . درست شبیه یک میمون . دندان هایم را دیدم که لایشان پر از خرده سبزی هاست . زیر پایم یک نهر آب بود . خودم را نگاه می کردم . میمونی بودم با دم کوتاه . از دور صدای غریوی به گوشم رسید . خیلی دویدم از بالای شاخه ها که می پریدم ، پرنده ها اشتباهی چون همه کور شده بودند ، به من هم ضربه می زدند . بعد که فریاد می زدم و صدایم را تشخیص می دادند ، معذرت خواهی می کردند . یکی از آنها خواست روی زخمی که به سرم با ضربه اش وارد آورده بود مرهم بگذارد ، با دست پسش زدم از آن بالا به پایین افتاد . در حین دویدن و دور شدن شنیدم که افتاد لای چند خزه و مرد . شاید جمجه اش شکسته باشد . جنگل تمام شد . جاده های تو در تویی بودند که من راه را گم کردم . ماشین ها به سرعت سرسام آوری می گذشتند تصادف کردم و مرا اشتباهی به بیمارستان آدمیزاد بردند . من مرده بودم اما آنها فکر می کردند که زخمی شده ام . شهر شلوغی بود . روحم بالای سرِ جسدِ بی جانم پرواز می کرد . در بین راه ، آمبولانسی که یک میمون خونالود را به بیمارسان می برد .
(یعنی جسد من را) ، چند عابر پیاده را زیر گرفت و همه را کشت . چند کودک و یک زن و دو میانسال . همه را برای سریعتر رسیدن ، زیر گرفت . در بیمارستان روی تنها تخت ، انسانی بود که در حال مرگ به استهزا افتاده بود. او را زیر تخت انداختند و مرا به جای او خواباندند . همه دکترها و پرستارها بالای سرم جمع شدند . برایم جالب بود که به خاطر یک موجود از جنس دیگر ، هم جنسان و هم نوعان خود را فدا می کردند . یک نفر بالای صندلی بلندی ، سخنرانی می کرد. از انسان دوستی می گفت و دکترها ، به اتفاق ، سرشان را در تایید گفته هایش بالا و پایین می کردند . پس از سال ها به این نتیجه رسیدند که من مرده ام . در قبرستانی سرسبز ، با مراسمی پرشکوه ، با صدها آیین و رسم ، مرا دفن کردند . یک آرام گاه زیبا و طلایی برایم ساختند . تعدادی نقاش ، نقاشی مرا کشیده بودند . و درب منازل به اجبار به ساکنان تحویل می دادند و مجسمه سازهائی ، مجسمه ام را تراشیده ، در میدان ها می گماردند . مدتی که گذشت ارام شدم . به جسدم در قبر بازگشتم روی خودم دراز کشیدم . و نفس کشیدم . خاک از بوی گند نفس من  حالش بد شد و مرا قی کرد . مرا بالا آورد . روی زمین ، کثیف و بو داده ، به هر سو می رفتم ازمن می گریختند . در آینه خود را دیدم . یک انسان بودم با موهای بلند ، صورت نورانی ، خیلی زیبا ، چشمان گیرا ، بدنی با پوست بلورین و عریان . اما بدبو و کثیف . پاهایم در لجن بودند سرم را در ابرها پریانی با شامپوی خارجی خیلی ارام ، می شستند .
رنگ موهایم از سیاهی به طلائی تغییر یافت .تمیز شدم . پسرهایی با چهره غمگین ، آن پایین کفش های بزرگ مرا واکس می زدند . دخترکانی خوشرو ، به اکراه می گریستند از اشک آنها ، که بر حوله هایی می چکیدند ، به پاهایم می مالاندند . خیلی آرام شدم . قدم بلند شده بود و همین طور بلندتر می شد . تا اینکه حس کردم به خورشید رسیده ام سرم به سرش خورد. برآشفت . نورش آزارم نمی داد ! بعد او اخم کرد و قهر کرد و رفت  پشت یک کوه . وقتی از خجالت سرخ شده بود به ماه گفت که تلافی اش را سرم در می آورد . اما گروهی با سنگ و چوب . بر سرش ریختند . او را آنقدر کتک زدند که شکست . تکه هایش روی دشت ریختند . مورچه ها تکه هایش را خوردند و گرازی بر بازمانده اش ، مدفوع گذاشت . فیلی با پای بزرگش ، مهری بر خاکش زد و تعدادی زن و پسر کوچک ، آن دور و بر ، به مرثیه و زجه پرداختند . ماه آمد . به من سلام داد . حلقه گلی در گردنم انداخت . و با همه وداع کرده و افتاد . روی یک سنگ سیاه افتاد و شکست . همان داستان ، خورشید ، برای او هم به اجرا در آمد . ( تکرار شد ) . من ، آن بالا ، در وسط آسمان می تابیدم . از زمین خسته شدم . تکراری بود.  با پا ، ضربه ای به زمین زدم . مثل یک توپ فوتبال ، آنقدر دور رفت که ناپدید شد . بالای سرم آسمان را دیدم . پشت آسمان ، که یک پرده آبی بود ، تعدادی دست بود که آنرا نگاه داشته بودند . آنها را با نعره ای فراری  دادم . آسمان افتاد و در خلاء ناپدید شد . بعد به خود خنجر می زدم . خون زیادی از من رفت و افتادم . به کجا ؟ نمی دانم . کی ؟ نمی دانم . چگونه ؟ نمی دانم فقط می دانم که سقوطم مدت زیادی طول کشید و من ، بالاخره یک روز ، به هوش آمدم . مادرم بالای سرم قربان صدقه می رفت . خاله ام دم در ، اسپند دود می کرد . پدرم با اخم ، به من لبخند می زد . خواهرم دستم را بوسید . برایم توضیح دادند که یک ساعت کامل ، در کما بوده ام . گویا با دوستم به تفریح رفته بودیم که روی یک کلونی مورچه ایستاده ام . در همان حالت ، پشه ای توی چشمم رفته است . و من افتاده ام و سرم به سنگی خورده و ضربه مغزی شده ام . اگر دوستم نبوده همانجا زیر پای گرازها و فیل ها می مردم . او آنها را با تفنگ ترسانده و حتی به یکی شان شلیک کرده و او را زخمی کرده بود . بعد مورچه ها را به بنزین جیپ خودمان سوازنده و مرا به بیمارستان رسانده است . در بین راه چند حیوان را زیر گرفته است . وقتی از به هوش نیامدن من عصبانی شده ، یک پرنده که کنار پنجره ی اتاقم در بیمارستان نشسته بوده را ، با مشت له کرده و به پاین انداخته است . ماجراها را برایم توضیح دادند و رفتند . آفتاب از پشت پرده به صورتم تابید . لبخند زدم . خواهرم در اتاق بود فکر کرد نورش آزارم می دهد ، رفت و پنجره را بست و پرده را هم کشید . اتاق تاریک شد . لامپی را روشن کرد . دیدم یک لامپ گرد ، از سیم آویزان است . آن بالا ، درست وسط سقف، لامپ نورانی مثل توپِ گرد طلایی ، از یک نخ ، آویزان بود . مثل ... فریاد زدم نه ... و و حشت زده چشمانم را بستم و ..
شب بخیر        21/2/84
3 بامداد روز پنج شنبه
( نگارش در ظرف 2 ساعت )



کلاغ خالق


یکی دیگه از همون داستانهای مسخره ی تخیلی
رنگین کمان زیبایی بود . روی کوه جریان داشت . پشت ابرها چند کلاغ بازی می کردند . کمی دورتر ، نوک قله ی کوهی بلند ، سرگرم گفتگو با آسمان بود . می خوابید . صدای ترانه خود را می شنید . دره ها همیشه سرسبز نیستند . و صبح تمام شد . خورشید با هر جان کندنی بود  راه همیشگی و تکراری رسیدن به اوج آسمان را می پیمود  .تازه زمین گرم شده بود و سرمای شب ، خود را برای رفتنی دوباره آماده می کرد . بارانی که از آسمان بر زمین نشسته بود  میان رگهای خاک می چرخید . باید جستجو کرد و مکانی یافت برای استراحتی طولانی در دل زمین .استراحت گاههای خنکی بود تامسافران آسمان ، خوب بخوابند . سرخ ، سبز ، زرد ، بنفش ، آه چه با شکوه بود . هر قطره به رنگی در می آمد . رنگین کمان یکه بود . رنگین کمان در قوس آسمان ، سینه صافش را به زمین تکیه داده بود . و کلاغی شیطنت بار ، از میان او گذشت . چه زیبا بود صدای قار قار او . کلاغ یکی بود و از پیوستگی و اتحاد قطره ها شگفت زده شد . که چگونه خود را از یاد برده بودند و با هم ، یکی شده بودند . یک هماهنگی و پیوستگی شکوهمند . همه با هم ، رنگین کمانی بودند که چشمها را خیره می کرد. کلاغ از خود پرسید که راز این جلوه زیبا در چیست ؟ قطره ها تنها نبودند وگرنه ، به چشم نمی آمدند . وقتی آنها شانه به شانه هم ، به عبور تارهای طلائی اشعه خورشید از خویش ، لبخند می زدند ، یک مای ملون حیرت انگیز شکل می گرفت . آیا هر یک به تنهایی می توانستند چنین تصویری از جلال هستی به نمایش بگذارند ؟ آیا راز این زیبایی در با هم بودن قطره ها نبود ؟ راستی که چقدر پاک باید بود و چقدر از خود گذشته ؟! اگر ذره ای ناخالصی و آلودگی در وجود قطره ها بود و یا اندکی غرور و خود شیفتگی در آنها بود، هرگز تارهای نازک آفتاب از آنها نمی گذشت و انعکاس و شکست نور ، آن رنگهایی چشم نواز را نمی آفرید . هیچ آینه ی خاک گرفته ای تصویر را به وضوح آنچه هست نمی نمایاند . و کلاغ به درختی نشست . یک درخت سرماخورده ی بیمار . ریشه هایش می مردند و بر هر شاخه اش نقشی از یک نومیدی چنگ زده بود . زبان گشود و شکوه کرد . روزهای خوشِ عمرش را به فراموشی سپرده بود . چه مغرور و چه سرسبز ! و اکنون پیر و فرتوت و شکسته . کلاغ روی شاخه شکسته درخت به فکر فرو رفت . چرا نباید مغرور بود ؟ چرا نباید انعطاف داشت ؟ و ایا فردا ، بالهایش پر سیاه دارند ؟ پرهای خوشرنگ ، به رنگ شب یلدا . خورشید راهش را پیموده بود . به اوج آسمان رسیده بود . مدتی متوقف شد . ظهر داغ فرا رسید . و آفریدگار . خسته از خلق کهکشانی دیگر ، به کره زمین آمد و روی شبنمی فرود آمد و در آن فرو رفت . شبنم به روی برگی سبز آرام به خواب رفته بود . تصویر جنگل را در آینه صیقلی شبنم می دید . به خود خیره شده بود و از زیبایی پرهای سیاهش به وجد آمده بود و شروع به قارقار کردن کرد . ( شروع کرد به قارقارکردن ) آفریدگار از صدای آواز مخلوق خود حیرتزده از خواب خوش بیدار شد . از درون قطره ریز شبنم ، کلاغ را می دید که با دو چشم سیاهش زل زده است به او . و کلاغ ، در شبنم تصویر خود را می دید و آفریدگار را نمی دید . لبخندی زد . به غرور و نادانی کلاغ جوان لبخندی زد . او چگونه توانست آنهمه بزرگی را نبیند ؟ نفهمد ؟ از اینکه چنین موجودی آفریده بود به خنده افتاد . خود را محبوس در شبنمی دید که به بزرگی نیمی از قطره ی باران است و نمی توانست از آن خارج شود . مادامی که کلاغ در شبنم ، تصویر موجود سیاه با چشمان سیاه را می دید ، او توانایی خروج نداشت . راستی که چه زندانبان احمقی ! او چگونه می تواند مرا نبیند ؟ آفریدگار اینرا گفت و به خواب رفت . کلاغ منقارش را روی شبنم گذاشت . دهان گشود و آنرا بلعید . بی آنکه بداند  آفریدگار خسته ی هستی را به درون خود فرستاد و آفریدگار اکنون میان معجونی از خوراکی های هضم شده و نشده  با بوی بد گازهای موجود گرفتار شده بود . و می دانست که تنها راه رهایی از آن مخمصه ی  بدبو ، راهی ست بی نهایت .. ، باید منتظر می ماند تا کلاغ جوان خود را تخلیه کند و امیدوار باشد که او هم میان ماده ی سفید و سیاه آبکی راهی به خارج بیابد .
پایان .

هلن و کلاغ شورشی



                                 « هلن و کلاغ شورشی »
دیماه هزاروسی صدوهشتاد چهار بود.حدودساعت شش صبح،با گزارش پلیس صدوده به همراه همکار با تجربه ام به سوی یکی از کلانتری های حوالی میدان آزادی حرکت کردیم . تمام سطح شهر را برف سنگینی پوشانده بود.تهران سپید پوش شده بود . من ، از شیشه ی بخار گرفته به برف نگاه می کردم و به سپیدی می اندیشیدم و به این شکوه طبیعت . خواب آلود و خسته به نظر می رسیدند . گویی همه شهر را به زور سرنیزه بیدار کرده باشند .
ماشین ها خواب آلود و کثیف بودند . آدم ها خواب آلود و تمیز و شیک بودند و همه در خواب .دستی به صورتم کشیدم و چشمانم را با پشت آن مالاندم . نگاهی به مددکار پیر انداختم .
 بی شباهت به اتومبیل های فرسوده از رده خارج نبود . به نظر می رسید ساعات پایان زندگی اش را می گذراند . لب های آویزان و پوستی چروکیده ، موهای زبر و سیاه خاصه سالمندان.  توی ذوق آدم می زد . یک خال درشت قهوه ای رنگ کنار لب بالایی اش بود . اما با همه زشتی و پیری اش ، او مهربان بود . به راستی تا آن لحظه هرگز صورتش را ندیده بودم . او آنقدر مهربان بود که نمی گذاشت در حضور او به کسی سخت بگذرد .
 حدود یک ماه می شد که به آن مرکز انتقال یافته بودم . من همه دوران کارآموزی ام را پس از فارغ التحصیل شدن در مرکزی کاملاً خصوصی گذرانده بودم و اکنون محکوم به گذران محکومیتم به عنوان روانشناس بی تجربه ، در مرکزی دولتی ، فرسوده و ... آنجا را فقط
 می شد دیوانه خانه نامید و بس . مکانی برای انسان های بی مصرف و به درد نخور که حضورشان در جامعه باعث آلودگی و مزاحمت شهروندان سالم بود .
ماموران کلانتری ، درجه داران و سربازان همگی سحر خیز بودند . وقتی مرا دیدند ، گل از گلشان شکفت . هر یک به نوبه خود سعی می کردند در حضور من ، خود را شایسته و موجه نشان بدهند . به نظر می رسید هرگز سرو کاری با دخترهای زیبا و خوش اندام نداشته اند . اغلب چهره های شهرستانی بودند . با من مثل فرمانده شان رفتار می کردند . در حضور من ، با لباس های فرم مرتب ، موهای آراسته ، (البته اغلب آنها مویی نداشتند) انگار در حال کنترل آنها باشم . خبردار می ایستادند . و گوش به زنگ بودند که من چه می خواهم تا از همدیگر پیشی بگیرند و آنرا به خدمتم بیاورند . نفهمیدم چطور مرا در آن لباس چروکیده با آن صورت خواب آلود و بدون آرایش پسندیدند . بهر حال ، من هیچ کدام را نمی دیدم . همه ی آنها مضحک و خنده دار بودند .
 وارد اتاقکی نسبتاً بزرگ شدم . سقف بلندی داشت . و خیلی سرد بود . روی تختی فلزی ، پسری دراز کشیده بود و من فقط صورتش و دستهایش را می دیدم . چند پتوی کهنه و مندرس را که بوی بدی می دادند روی او انداخته بودند . چهره اش خیلی آرام می نموداما رنگ صورتش برگشته بود . دستهایش را با دستبند آهنی به دو سوی تخت بسته بودند و پاهایش را هم . تب داشت و می لرزید . یکی گفت : یک دقیقه پیش به او مقدار زیادی آرام بخش تزریق کردم.
اما او می لرزید و دندانهایش را به هم می سابید . عرق کرده بود . موهای سیاه بلندی داشت . خیس بودند . انگار او را از وان آب داغ در آورده و خشک نکرده توی تخت انداخته اند . نمی دانستم چرا با مرکز ما تماس گرفته اند . او به پزشک جسمانی نیاز داشت . چشمانش را باز نمی کرد . نمی دانستم خواب است یا بیدار سرش را به چپ و راست می چرخاند و دست و پاهایش را می کشید . دستبند آهنی خونین شده بود . قدرت زیادی داشت . از دهانش خون آمد و من دیگر نتوانستم تحمل کنم . نیم ساعت بالای سر او ایستاده بودم ونمی دانستم چه می کنم و یا چرا آنجا هستم . درجه دارها توضیح می دادند. سربازها فریاد می زدند . همه با صدای بلند اسم همدیگر را صدا می زدند . سرباز محمدی، ستوان یگانه ، جناب سرگرد بیدار و ...
من سرم درد گرفت . هرگز در چنین موقعیتی نبودم . نمی دانستم چرا آنجا هستم و ... مددکار فرسوده ی خوش اخلاق ، هرگز وارد اتاق نشد .گفت : او عریان است و من از لحاظ شرعی اشکال دارد بالای سر او حاضر شوم . نمی دانم چرا از پسرک ترسیده بود . رویش را با پتو پوشانده بودند . گرچه بر اثر تقلاهایش پتو کنار می رفت اما آنقدر هیجان زده و عصبی بودم که وقت نکردم ببینم چه جسم زیبایی دارد.
یک ساعت حضورما هیچ فایده ای نداشت. آنها می گفتند که پسر بیچاره بیمار نیست بلکه همه اش صحنه سازی است . و در نهایت او از هوش رفت . اما قبل از آن آنقدر خون بالا آورد که مجبور شدند وی را به بیمارستان انتقال بدهند . سرم درد گرفته بود. توضیحات افسران به هم ، به من و شلوغی محیط آن کلانتری حالم را به هم می زد . اولین بار بود که چنین حادثه ای برایم رخ میداد. به جایی اعزام شده بودم و به کاری ارجاع یافته بودم که نمی شناختم و نمی دانستم . به هیچ وجه مربوط به حوزه کاری من  نبود . من یک روانپزشک ساده بودم نه چیز دیگری . سربازها که بداخلاقی مرا دیدند از اطرافم پراکنده شدند.
 برای ارائه پاره ای از توضیحات بیشتر ، به دستور ریاست کلانتری به اتاق فرماندهی رفتم . سرهنگ وحیدی ، با چشمان کلاج . نمی دانستم چه کسی را نگاه می کند. وقتی با خانم شیخی حرف می زد مرا نگاه می کرد . تب کردم . عرق از صورتم می چکید . او توضیح می داد و من نمی شنیدم .
 نمی دانم چرا آنقدر حواس پرت شده بودم وقتی به خودم آمدم روی تخت اتاق کارم دمرو خوابیده بودم . با همان لباس چروکیده ی کثیف . دست و صورتم را شستم . لکه های خون آن پسر تبدار بر آنها بود . از راهروی بیماران گذشتم . هنوز ساعت هشت صبح بود و همه در خواب ناز . بیماران عزیز ، گوسفندان بیچاره تمدن و تاریخ و جامعه شان بودند. برای رفتن به محوطه حیاط ، باید از دالان بیماران می گذشتم . یک دالان آبی رنگ . البته آبیِ رنگ و رو رفته نفتی . مثلِ خودِ روانی های بدبخت . کسالت آور بود. همیشه گذشتن از آن راهرو و دیدن چهره های آنها ، حتی وقتی در خواب بودند ملال آور بوده است .
 در یکی از اتاقها بسته بود. بی سابقه بود. نگهبان بخش ، که مرد قوی هیکل پشمالویی بود، روی نیمکت دم در به خواب رفته بود . در را باز کردم . روی تخت ، دو تا دست را با کمربند چرمی سیاه و زمخت بسته بودند به لبه های تخت . پنجره ها باز بودند. بخاری روشن بود و هوا نه سرد ، نه گرم . بیرون برف نمی آمد . باد می وزید اما هوای اتاق سرد نبود . زیر پتو ، چهره ی آرام پسر بود . به پشت ، خیلی ناز به خواب رفته بود . خیلی خیلی ناز. صورتش غیر عادی بود . لب های زیبایی داشت . بینی بزرگ و نتراشیده و چشمان گود رفته و ابروان پرپشت مشکی . روی صورتش چند جای کبودی بود. روی گردنش خراشیده شده بود . یک ژاکت سبز لجنی تنش کرده بودند . زیر ژاکت ، قسمتی از یک زنجیر نقره ای رنگ به چشم می خورد . کنجکاو شدم . آنها می گفتند هیچ نشانی نداشته است .با خودم گفتم آیا ممکن است زنجیر را ندیده باشند؟ به خاطر آوردم که او عریان بود و هیچ زنجیری برگردن نداشت . آرام آرام زنجیر را بیرون کشیدم . از زیر ژاکت بیرون آمد. یک حلقه بزرگ مردانه به زنجیر بود . یک حلقه نقره ای ظریف . ناگهان چشمانش را باز کرد .وحشتزده به عقب رفتم . چشمان سیاه تاری داشت . به نظر می رسید مرا نمی بیند . در نگاهش نشانی از ترس نبود . نوعی وحشی طبیعی . شاید مغرور . نمی دانم . چند قدم به عقب رفتم . مثل آنهایی که جن دیده اند ، ترسیدم . به طرف در رفتم در حالیکه به او نگاه می کردم از در خارج شدم .بازگشتم و دزدانه نگاهی انداختم . او به خواب رفته بود. آهسته به او نزدیک شدم . خواب بود و آرام.
 پنجره ها را بستم . پرده ها را کشیدم . لحظه ای به برفی که روی درختهای عریان نشسته بود نگاه کردم و نمی دانم چه مدت طول کشید و من همانطور ایستاده کنار تخت ، از پشت پرده به منظره بیرون خیره شده بودم . دستی روی شانه ام حس کردم . وحشتزده و سراسیمه برگشتم . خانم اسدی بود . خمیازه ای کشید . همه بوی دهانش را به سوی من بیرون داد . مغرورانه با سر به پسر اشاره کردم . توضیح داد که بعد از  رجعت ما ، او را از بیمارستان به اینجا آورده اند .
 وقتی روبروی هم چایی می خوردیم توضیحات کامل را خانم شیخی سحر خیز و شاداب داد . او همیشه سرحال بود . می گفت این سحرخیزی او به خاطر نماز سروقت است . و البته به ما هم توصیه می کرد که نماز بخوانیم . او بسیار قوی بنیه بود اما چه فایده ، در حال پوسیدن بود.
نمی دانم تا کی می خواست آنقدر انرژی مصرف کند . گفت که پسر را ساعت دو یا بیشتر ، در میدان آزادی ، در حالیکه لخت مادرزاد بوده ، دستگیر کرده اند . چند راننده او را دیده اند و به 110 گزارش کرده اند . او هیچ حرفی نمی زده . با پای برهنه و بدون هیچ لباسی روی برفها راه می رفته است . ماموران به گمان مستی او را مفصل کتک می زنند. برای بازجویی ، همراه با سئوالات ضربات مشت و لگد نثارش می شده است اما او هیچ حرفی نمی زده است.
زمانی که پی برده اند مست نیست او را به زندان انداخته اند . تا اینکه او دچار تشنج
می شود . مانند دیوانه ها خود را به دیوار می کوبد و آرام نمی گیرد . آنها تنها می توانند شورتی تنش کنند . با خودم گفتم "چه بد" . از این شیطنت خودم خوشم آمد . حتی در شرایط جدی هم من دست از خیالات طنز آلود بر نمی دارم . به هر صورت ، او در برابر همه کس مقاومت می کرده و اجازه معالجه توسط پزشک را نمی داده است . و به محض اینکه تنهایش می گذاشته اند خود را به در و دیوار می کوبیده است . و آنها مجبور
 می شدند زنجیرش کنند. آنقدر دست و پا زده است که رگ دستش پاره می شود . در بیمارستان به محض اینکه به هوش می آید ، مانند یک شورشی همه جا را به هم می زند . او به کسی آسیب نمی رسانده تنها خودش را مجروح می کرده است . و بیمارستان از قبول او سر باز زده و آنها وی را به سرعت برق به اینجا فرستاده بودند .
 دلم به حالش سوخت ... بیشتر کنجکاوی بود تا حسی ترحم انگیز . دوست داشتم هر چه زودتر کارم را شروع کنم. گویی یک موقعیت دوست داشتنی و باب دلم ، مثل یک شانس فوق العاده به سراغم آمده باشد . تا ظهر بالای سر او بودم . کارهای معمولم را به فراموشی سپردم . مدیریت چندین مرتبه مرا پیج کرد اما نرفتم .دفتر ریاست شبیه به همان بازداشتگاه بود. مخوف و تمیز . همیشه پنجره های بسته و پرده های کشیده و چهره آقای دکتر ، گرفته و عبوس . او از نسل مددکاری شیخی بود . هیچ دوست نداشتم با او رو برو شوم . از سویی می ترسیدم همه بی انضباطی ها را در پرنده ام ثبت کند. اما نه . او احمق بود اما مرا هم دوست داشت . مگر می شد دختر جوانی به زیبایی مرا ، دوست نداشت ؟
 حقیقت این است که به خاطر زیبایی فوق العاده ام همه شیفته من بودند. و من به خاطر این توجهات ، بسیار مغرور بودم . همیشه خودم را بالاتر از اطرافیانم حس می کردم . همکاران هم جنس من از من متنفر بودند . درست مثل دخترهای فامیل صدای غیبتشان را پشت سرم
می شنیدم. و اما همکاران غیر هم جنس ، آنها که شانس درا یجاد رابطه برای خود قائل بودند ، همیشه خوش اخلاق و تر و تمیز . وآنهایی که بویی از زیبایی نبرده بودند همواره در حضور من بی توجه و عصبی می نمودند. در محل کارم ، تنها دو نفر نسبت به من
بی تفاوت بودند. خانم شیخی پوسیده و مهربان ونگهبان بخش زنجیری ها ، اوستا ممد . اسم کوچکش محمد بود و فامیلی اش استاد. همه او را اوستا ممد صدا می زدیم .
ظهر او به هوش آمد. وقتی خانم شیخی آماده می شد تا نماز بخواند او به هوش آمد. مقدار زیادی داروی خواب آور و آرام بخش ، همراه با پنی سیلین و آنتی بیوتیک های رنگاوارنگ به او خورانده و تزریق کرده بودند . من مثل یک پرستار کنارش نشسته بودم .
او زیبا نبود . اما جذاب بود . یک نوع موجود دوست داشتنی . ریش های کوتاه بسیار کم پشت . موهای بسیار بلند و مشکی . اما چه فایده ، باید با آنها خداحافظی می کرد . منتظر یکی از آقایان مددکار شدم تا با ماشین مو تراشی اش بیاید و همه این شکوه و زیبایی را به درون سطل آشغال بریزد . و او آمد . آقای زیبایی بود . جزو گروه بدشانس . اخم آلود و ناخرسند. مثل همیشه حتی سلام هم نکرد . من هم طبق معمول بی تفاوت حتی نگاهش نکردم . از پنجره ، انگار هیچ موجودی در اتاق نیست ، به بیرون نگاه می کردم
 پسر دیوانه به هوش آمده و با دو چشم سیاهش به سقف چشم دوخته بود.
 به محض اینکه صدای ماشین را شنید سرش را به چپ چرخاند و به آقای زیبایی نگاهی غضب آلود انداخت . دستش را کشید اما نتوانست آنرا بالا بیاورد . آنها را محکم به تخت بسته بودند. رنگ صورتش تغییر کرد . سرش را بالا و پایین می آورد . به چپ و راست می چرخاند. و ناگهان فریاد زد . وقتی ماشین را به صورتش نزدیک کرد با نیروی عجیبی تقلا می کرد و فریاد می زد . زیبایی همکار ، عادت داشت . دست بزرگش را روی پیشانی پسر گذاشت و آنرا به تخت چسباند . دلم به حال پسرک سوخت . اشکهایش سرازیر شده بود.
زیبایی برای شروع ، موهای پسر را بین انگشتانش گرفت تا امتحان کند آیا ماشین کار
 می کند یا نه و مقداری از موها را کوتاه کرد . در این هنگام احساس کردم پسر دارد از هوش می رود . ناگهان ناخواسته فریاد زدم :" ولش کن !" زیبایی چند قدم به عقب رفت و مات و مبهوت مرا نگاه می کرد. ناگهان چند نفر از پرسنل مثل گله ای گوسفند به داخل اتاق هجوم آوردند . همه گمان میبردند که زیبایی قصد آزار مرا داشته است . و او را ملامت میکردند . اما من به سرعت با صدای بلندتوضیح دادم که موضوع چه بوده است . هرگز خود را چنین نشان نداده بودم . همیشه سعی می کرده ام در کنار غرور بسیار بالایم ، خود را روانشناسی معقول و تحصیل کرده و با فرهنگ جلوه بدهم . بسیار با وقار البته همیشه با فیس و افاده های معمول یک دختر خوشگل پایتخت نشین .
برای همه غیر منتظره بود . آنها بیمار را رها کردند اما ول کن من نبودند . هر چه سعی کردم با اصطلاحات روانشناسی آنها را قانع کنم که پسر در شرایط روحی مناسبی نبوده است ، گوششان بدهکار نبود . و این بار به دفتر آقای رئیس ، درست مثل یک زندانی تبعید شدم. خانم شیخی که  نمازش را نیمه کاره رها کرده بود و به خاطر آن مرا سرزنش می کرد ، مشایعتم کرد . مثل یک سرباز بازویم را گرفته بود . هر چه تقلا کردم رهایم نکرد . وقتی آقای رئیس عصبانیتش را در حضور خانم شیخی بر سرم خالی کرد و بعد از خروج وی عذرخواهی اش را تسلیم من نمود و در انتظار عفو من بود تازه به خودم آمدم .
 همه اتفاقات آنروز را مرور کردم . رئیس با استراتژی خاصِ خودش سعی داشت دلم را بدست آورد. دستهایش مثل پروانه در فضا  می چرخیدند  و لب هایش حرکت می کردند اما من چیزی نمی شنیدم . چه اتفاقات عجیبی افتاده بود . هرگز تا این اندازه غیر عادی نبوده ام . هیچ موضوع جدیدی نبود . همیشه بیمارانی از این نوع داشتیم . پسرهای جوان زیادی به اینجا منتقل شده بودند همه آنها عصیانگر و عصبی .خیلی از آنها زیبا و خوش هیکل . نمی دانم به چه چیز این پسر بیمار علاقه مند شده بودم . و در نهایت توبیخ شدم . یک هفته مرخصی بدون ثبت در دفتر . دوباره مورد لطف بی کران آقای رئیس قرار گرفته بودم . خوب یادم هست برای اولین بار حالم از خودم به هم می خورد . آرزو می کردم کاش زیبا نبودم . در آن یک هفته به خانواده ام حتی تلفن هم نزدم . و تلفن های آنها را هم جواب ندادم . من در شرق زندگی می کردم. درون آپارتمان یخ زده و آنها در غرب ، میان کوچه باغ های بزرگ و ویلایی اجدادی ما .
 دلم هوای پسرهای محله را کرد . هوس کردم به کامران زنگی بزنم . حتی یکروز لباس پوشیدم و تا پای ماشین هم رفتم اما منصرف شدم . همه فکر و ذکرم آن پسر دیوانه شده بود . به حادثه می اندیشیدم . به صبح ، ظهر و عصر آنروز کذایی . همه ی هفت روز را برف بارید . هر روز به تماشای برف و مردمان کند می نشستم . از پشت شیشه ، آپارتمان های دود گرفته روبرو را ، و خیابانهای دور را ، بزرگراه ها را و ماشین ها را می دیدم . خیلی آهسته و کند شده بودند . میان سپیدی برف ، لکه های کوچک سیاهی بودند. دلم گرفت . واقعاً نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده است . همه چیز خوب و عالی بود . من راضی وشاد و خرسند بودم .
محل جدید کارم را دوست داشتم . دور از شهر بود و نزدیک به آپارتمانم . همسایه ها آدمهای ماشینی بودند. صبح زود سرکار و آخر شب  در خواب سنگین. آن روزها هیچ فردی پیشنهاد دوستی نداده بود . رابطه ام با همه مثل همیشه بود . با همه گنده دماغی، دوستان بسیاری داشتم . تلفن ها را جواب ندادم . پدرم چند مرتبه تا پای آپارتمان آمد. زنگ زد اما در را باز نکردم . از همسایه ها پرسیده بود و آنها همانطور که من سپرده بودم گفتند به  مسافرت رفته  است . یک هفته کامل درونِ آپارتمان زندانی بودم . تنها برای خرید بیرون می رفتم . و چند مرتبه دوستم را پذیرفتم . سارا و دوست پسرش علی . آنهامی آمدند و در اتاق خواب من ، ساعاتی را با هم می خوابیدند و بی آنکه متوجه تغییرات من شوند می رفتند.
کسی نمی فهمید من گرفتار شده ام .حس می کردم که بی نهایت بی حوصله شده ام اما نمی دانستم به چه دلیلی . و شنبه از راه رسید . نمیدانم چرا اما خود را بیش از اندازه آرایش کردم . بهترین لباسم را پوشیدم . خیلی خوشحال با همه همکاران احوالپرسی کردم . خودم هم شاخ در آوردم . هرگز تا آن حد شاد و از همه مهمتر صمیمی نبوده ام . همیشه شادی کاذب همراه با غرور . شادمانه در اتاق را باز کردم . اما تخت خالی بود . آه از نهادم برخواست .
انگار دنیا را بر سرم خراب کرده باشند . نتوانستم از کسی بپرسم او کجاست . به خاطر غرورم بود . و آنها به اندازه کافی متعجب شده بودند . مثل یک شکست خورده ، عصبی و نومید سرم را پایین انداختم و از دالان آبی به سوی حیاط حرکت کردم . بیمارها ، به نیمکت ها چسبیده بودند . یکی طبق معمول دست داخل بینی اش کرده بود. یکی بدنش را با انگشت می خاراند . یکی شعر می خواند . از جلوی اوستا ممد رد شدم . بی آنکه لباسم را عوض کنم و بر طبق مقررات روپوش سفیدم را بپوشم . وارد حیاط شدم . توی محوطه ، دیوانه های خطرناک را توی قفس توری انداخته بودند . بر خلاف همیشه همگی شان آرام و ساکت بودند. صدایی از آنها به گوش نمی رسید . باعث تعجبم شدند اما مدت زیادی به آنها فکر نکردم . دوباره سر به لاک خودم فرو بردم . حوصله ی تعجب نداشتم . برف زیر پایم له می شد . مددکارها بیمارها را مجبور می کردند راه بروند . نگاهم به آن سوی توری افتاد . خیلی عجیب بود آنها همیشه خود را با شدت به توری آهنی می زدند و با تمام نیرو سرو صدا ایجاد می کردند . حیاط را به دو قسمت کرده بودند . دو بخش را با تور آهنی از هم جدا بودند .
 روی نیمکت سبز رنگی ، کنار درخت بلند سرو ، پسر را دیدم . لباس سفید پوشیده بود . موهایش در دو طرف صورتش ژولیده رها شده بود . مثل یال شیر نر ، به او ابهت می داد . موهایش با باد به حرکت در می آمدند.
او در قسمت دیوانه های زنجیری چه می کرد ؟ نمی دانستم . به من نگاه می کرد . تا کنار توری رفتم . چسبیده به آن ، بدون توجه به خطرش ، او را نگاه می کردم . پاهایم توی گل فرو رفت .  آب وارد کفشم شد و شلوار نوی جین گرانقیمتم گلی شد . نگاه از او بر نمی داشتم. او هم به من نگاه می کرد . درست روبروی او ایستاده بودم . گونه هایش سرخ شده بودند . بینی اش ملتهب شده بود .
 وقتی دقیق شدم متوجه شدم او مرا نگاه نمی کند. در واقع او به هیچ چیز نگاه نمی کرد . لبخند بر لبش بود . او مرا نمی دید . سردم شد . خیلی سرد . شتابان وارد راهرو شدم . با کفش های گلی بی توجه به فریادهای اوستا ممد به سوی اتاقم دویدم . کفش هایم را درآوردم . روی صندلی نشستم . بی آنکه بدانم چه اتفاقی برایم افتاده است ، زانوهایم را در بغل گرفتم . دوباره مثل دیوانه ها شده بودم . به یک نقطه خیره شدم . و ناگهان به خودم آمدم و دیدم مدت زیادی است زل زده ام به دیوار. ظهر ، وقتی همه نهار می خوردند خانم شیخی مرا صدا زد . به دنبال صدایش تا اتاق موسیقی رفتم . به محض گشودن در ، چشمم به پسرک افتاد که روی صندلی کنار دیوار نشسته است . ناخودآگاه خوشحالی عظیمی به من دست داد . خیلی آرام نشسته بود و به سمفونی مشهور بتهوون گوش می داد .  و آهنگ را زمزمه می کرد . سرش را به دیوار پشتی تکیه داده بود .
 لبخند می زد . خانم شیخی دست مرا گرفت . روی صندلی پشت میز کار نشاند . اتاق سفید بود . خیلی سفید بود . صندلی ها ، مبل ها ، همه اشیاء سپید بود . گویی برای اولین بار بود که وارد آنجا می شدم . روبروی پسرک نشستم . نمی دانستم چه بگویم . دست و پایم را گم کرده بودم . لبخندی بر لبانش بود که هرگز محو نمی شد . خیلی آرام بود و هوم هوم می کرد . برای خودش لالایی می خواند. همراه با موسیقی سرش را تکان می داد . پشت میز نشسته بودم و خودکار آبی در دستانم بود . کاغذ سفید را خط خطی می کردم . نمی دانستم چه بگویم . خانم شیخی را صدا زدند .
 من و او در اتاق تنها شدیم . درست مثل زمانی که قرار بود از من امتحان بگیرند . به  نظرم آمد آن پسر دیوانه ، استادم بود که یک بیمار فرضی شده است تا مرا در جایگاه روانپزشک بیازماید . قرار بود هر چه می دانم رو کنم .باید نمره قبولی می گرفتم . دست و پایم را گم کرده بودم. می ترسیدم حرفی بزنم و سئوالی بپرسم و اشتباه باشد و او مردودم کند . اما پسرک حالت کسی را داشت که در این دنیا نیست . ناگهان هوشیار شد . سکوت را شکست . درست لحظه ای که موسیقی تمام شد ، در همان جا که آخرین نت نواخته شد ، او گفت :" سلام" .
قلبم هوری ریخت زمین . دستپاچه گفتم :" سلام" . گفت :" من شورش هستم . بیست و دو سال دارم ". چشم به دهانش دوخته بودم . هیچ کاری نمی کردم . او واقعاً یک پسر معمولی بود . حتی به نظرم زشت آمد . اما طلسم شده بودم . تنم داغ شد .
 این حس هر بار که به او فکر می کردم در من به طغیان در می آمد . سینه هایم متورم می شدند . نمی توانستم نفس بکشم . پاهایم درد می گرفت . گویی او در حضورم عریان نشسته است و من منتظرم تا بیاید و روی تنم دراز بکشد . خودکار آبی روی کاغذ خط می کشید . ناگهان از جا برخاست . به طرفم آمد دستم را ناخودآگاه بالا آوردم و گفتم : " بشین . لطفاً بشین ".  تکرار کردم " لطفاً همونجا وایسا! " اما او نزدیک شد . از آنطرف میز خم شد به طرفم . دستش را روی دست من گذاشت . خودکار را گرفت . کاملاً روی میز خم شد. من خشکم زده بود. هیچ حرکتی نکردم . دستش را بالا آورد . انگشتانش را به روی لبم کشید . صورتم را لمس کرد و گونه ها را . داغ شدم . می سوختم . سرش را جلوتر آورد گویی نسیم خنکی در فصل داغ تابستان بر تن گُر گرفته ام وزیده باشد.
 لبانش را روی لبانم گذاشت  و مرا بوسید . لبهایش را روی لبم گذاشت و دیگر جدا نشد . ناگهان با حرکتی سریع ، دیوانه وار به عقب بازگشت . روی صندلی نشست . من صورتم سرخ شده بود . قلبم به شدت می زد . آقای دکتر  وارد شد . در یک لحظه در باز شد و او داخل آمد. از روی صندلی بلند شدم و سراسیمه گفتم : "سلام ". سرش را تکانی داد. نگاهی به پسرک انداخت . او آرام روی صندلی نشسته بود و لبخند بر لبانش داشت . دکتر پرسید :" چرا جواب ندادید ؟ مدتی ست در می زنم ". گفتم:" صدای موسیقی بلند بوده نشنیدم ". اما موسیقی در کار نبود . لبهایش را گزید و بیرون رفت و د ر را بست . روی صندلی ولو شدم . سرم را به پشت صندلی تکیه دادم . سقف را نگاه می کردم .
 نور مهتابی ، سفید سفید بود . ناگهان حس کردم او کنارم ایستاده است . تا به خودم آمدم دستم را گرفت و از روی صندلی بلندم کرد . خودش روی صندلی نشست . به راستی که جادو شده بودم . مرا روی پاهایش نشاند. ابتدا خجالت کشیدم . نمی توانستم کاری بکنم . حتی قادر نبودم حرف بزنم . میان سینه سترگ او رها شدم . دستهاش را دور کمرم گره زد . سرم را کنار سرش روی گردنش تکیه دادم . همه بدنم سست و بی اختیار شده بود . اصلاً نگران چیزی نبودم . اینکه کسی وارد شود و رسوا شوم یا او کیست و چه میخواهد برایم مهم نبود . گویی سالهاست او را می شناسم  . لبهایش را روی پیشانی ام گذاشت . داغ داغ بودند .
 من هم او را بوسیدم . سرم را بالا گرفتم . گردنم را کشیدم و لبهایش را بوسیدم . دستهایم هیچ قدرتی نداشتند . روی پاهایم ولو بودند . مدتی هم دیگر را می بوسیدیم . لبهایم را می گزید . دندانهای تیزی داشت . زبانم را می فشرد . اما حتی یک بار دست به سینه هایم نزد . فقط مرا در آغوش گرفته بود . احساس کردم نیاز دارم تا دستانش را روی سینه هایم بگذارد و آنها را بفشارد . اما او مرا در آغوش گرفته بود . درست مثل یک پدر. حتی لحظه ای حس نکردم که او تحریک شده باشد . آرام بود . خیلی آرام . صدای نفس هایش منظم به نظر می رسید . هیچ حس تهاجمی در او نبود . خیلی آرام. احساس می کردم این آغوش که در آن نشسته ام آشناست . یک آغوش امن . خیلی ایمن و گرم . به یادم آمد. او پدرم بود .
 من همیشه در آغوش پدرم احساس آرامش می کردم . او واقعاً پدرم بود . دستش را از دور کمرم رها کرد . روسری آبی ام را از سر در آورد . موهایم را نوازش می کرد. شاید یک قرن در آغوش او بودم . زمان متوقف شده بود. همه جا آرام بود . چشمان او سیاه بودند . آرام بودند . لبانش بدون التهاب و دغدغه مرا می بوسید . پوستش نرم بود .  خراش های روی گردنش را دست می کشیدم . لبخند زد . زنجیر دور گردنش را از زیر لباسش بیرون کشیدم . و به آن حلقه نقره ای خیره شدم . زنجیر نقره ای . حلقه نقره ای . وقتی آنرا جلوی چشمانش گرفتم کمی به فکر فرو رفت . همچنان آرام بود اما حالت نگاهش عوض شد . دوباره به بینهایت فرو رفت .
 دستش از روی سرم سر خورد.  بدنش شل شد . سرش به عقب افتاد روی پشتی صندلی . ترس برم داشت . هنوز لبخندی کمرنگ بر لب داشت . هنوز آرام بود اما این آرامش فرق می کرد . به نظر آمد مرده است . و براستی مثل یک مرده شد. چشمانش سیاه و تار به دوردست می نگریست . مرا نمی دید . زنجیر را رها کردم . حلقه روی سینه اش افتاد. دستهایش آویزان شد . نفسش بند آمدوبعد تند تند به شمارش افتاد. رنگ صورتش کبود شد . گردنش متورم شد . لبانش انگار نیش خورده باشند باد کردند . اما همچنان می خندید . هیچ حس و حالتی در خنده اش نبود . انگار لبخند ژوکوند بود  روی لب های تصویری از ژوکوند. یک تصویر . من در آغوش یک تصویر وامانده بودم .تصویری از پسر سیاه موی سیاه چشمی با زنجیری بر گردن و حلقه ای در زنجیر . نگاهی به اطراف انداختم . همه جا همچنان سپید بود اما این روشنی برای من کسالت آور شد .
 در عرض یک دقیقه گویی اتاق در حال انجماد بود . گویی وارد دریاچه ی یخ زده ای شده ایم و در حال غرق شدن هستیم . حس کردم من و او ، در آغوش هم ، عریان ، درون دریاچه یخ شناور هستیم . زیر یخ ها . آب سرد و او ناگهان لرزید . ترسیدم . خود را به آغوشش فشردم . دستانم را از پشتش رد کردم و او را به خود فشردم . او سرد و یخ زده بود . لبخندش محو نشد . چشمانش مرا می دید . هر چه تکانش دادم ، فشردمش ، به خود نیامد . ناگهان وقتی نومید سرم را روی سینه اش گذاشته بودم و هق هق می گریستم ، سرش تکانی خورد . دستان مرا از دور کمرش باز کرد . مرا از روی پاهایش بلند کرد . برخاست مرا روی صندلی نشاند. صندلی را به زیر میز هل داد . پاهایم زیر میز پنهان شدند . روسری ام را روی سرم انداخت و رفت روی صندلی روبروی میز ، پشت به دیوار سپید نشست و سرش را رو به سقف بالا برد و لبخندش محو شد .
در باز شد . روسری ام را دستپاچه گره زدم . خانم شیخی واردشد. ونمی دانم در زده بود یا نه ، به طرف من آمد . نگاهی به کاغذ روی میز انداخت. نگاهی به من انداخت و کاغذ را از روی میز برداشت . چشمم به نوشته های روی کاغذ افتاد . علائم مختص به من . مثبت ها و منفی ها و لغات انگلیسی و فرانسوی و لاتینی . آنرا به دستم داد و نگاهی به پسرک انداخته ، دوباره صورتم را نگاه کرد . کنجکاو شدم و به پسر دیوانه نگاهی انداختم . روی لبانش رژ لب هایم بود. رژ صورتی رنگ من . خنده ام گرفت . خانم شیخی اخم کرد . سعی کرد عصبانی شود اما او هم زد زیر خنده . جلوی دهانش را گرفت و از اتاق خارج شد . در را محکم به چارچوب کوبید.
از جا برخاستم . نگاهی به کاغذ انداختم . بیاد نمی آوردم چه کرده ام . آیا با او حرف زده بودم . چه کسی این سئوالات را از او پرسیده بود؟ چه کسی آنها را نوشته بود ؟ اما نه ، من خط خود را می شناختم . هیچ کس غیر از من نمی توانست آنها را نوشته باشد . اما چه موقعی ؟ ناگهان حس کردم که به هیچ چیز اطمینان ندارم . به همه چیز شک کردم حتی به حضور او در اتاق . برای لحظه ای از خودم پرسیدم :" اینجا کجاس ؟" و بلافاصله خنده ام گرفت . مثل دیوانه ها شده بودم . با خودم حرف زدم . براستی دیوانه شده بودم ، دوباره از جایش بلند شد . دستش را به طرفم دراز کرد و اشاره کرد . مرا به طرف خودش می خواند . شبیه به کسی که در خواب راه می رود ، به سوی او رفتم . نشستم . به سرعت سرم را روی شانه اش تکیه دادم .
 گفت : " مرا از اینجا ببر . مرا ازا ین مکان بیرون ببر ". او حرف می زد و من گوش می دادم . هیچ تحرکی نداشتم . فقط دستم را روی پایش گذاشته بودم و آنرا می فشردم . گوشت رانِ پایش را گرفته بودم و می فشردم  . او حرف می زد . نگاهم به لبانش بود. از پایین سرم را کج کرده بودم تا صورتش را ببینم . گفت : " من فرار می کنم ، فقط آدرس خانه ات را بده " . یک دقیقه بعد ، او در اتاق نبود . من روی صندلی پشت میز نشسته بودم و سرم را روی میز گذاشته بودم . تا عصر به دنبال وی می گشتند . همه اتاقها را جستجو کردند . و من همچنان توی اتاق موسیقی ، سرم روی میز بود و گویی مست بودم . انگار که چت شده باشم . در این عالم نبودم . حس می کردم او به سویم می آید . دستانم را باز می کردم . او در آغوشم جا می گرفت . مدام این تصویر را میدیدم . من او را در آغوش می کشیدم . هنوز شب نشده بود . سوار اتومبیل شدم .
 جستجو ادامه داشت . یک ماشین گشت از کلانتری آنجا آمده بود . یک سرباز مرا زیر نظر داشت . دکتر برای ستوانی توضیح می داد. سر راه خانم شیخی را به ایستگاه اتوبوس رساندم . او مرا نگاه می کردو می خندید و می گفت : "استغفرالله . خدایا توبه " و هیچ حرف دیگری نمی زد. متوجه نشدم چگونه مسیر آنجا را تا منزل طی کردم . پیاده شدم . به سرعت به سوی آپارتمان رفتم . از پله ها بالا می دویدم .
 در واحد آپارتمانم باز بود . روی مبل روبروی پنجره ، او در خواب بود . رو به پنجره . برف می بارید . همه جا سفید شده بود . صورت او هم سفید شده بود . مثل برف . پوستش شیری رنگ بود چشمانش را بسته بود . در را بستم . یک شیشه شامپاین آوردم . روبروی او پشت به پنجره نشستم چند گیلاس خوردم . چشمانم تار می رفت . به زحمت باز نگهشان داشتم ، . تا او را ببینم . او خیلی زشت بود . دوست داشتنی بود . آرام به پهلو ، رو به پنجره به خواب رفته بود . پتورا کنار زدم او عریان بود. حتی  شورت هم پایش نبود . همه بدنش سفید بود . برخلاف پوست صورتش که کمی تیره بود . او سفید بود . سینه اش سفید و بی مو . زنجیر و حلقه بر گردنش بود . دست بردم زنجیر را بگیرم اما ترسیدم . با خودم گفتم نکند دوباره آن حالت به او دست بدهد؟ ناگهان تلفن زنگ خورد. از جا پریدم سیم تلفن را از دوشاخه کشیدم . در خانه را قفل کردم . موبایلم را خاموش کردم .
 پرده ها را کشیدم . خانه سرد بود . بخاری و شومینه هر دو خاموش بودند. روی مبل جای یک نفر بود . فقط یک نفر . لباسهایم را کندم و عریان شدم . حتی شورتم را هم در آوردم . شیشه شامپاین را تا ته سر کشیدم . خودم را کنار او ، نه... روی او ، روی مبل جا دادم . آنقدر فشارش دادم تا برای من جا باز شد . و این باعث شد بیدار شود . چشمانش را باز کرد . در فاصله یک سانتی متری، صورت مرا دید . لبخند زد . پتو را روی هر دوی ما انداخت دستش را زیر سرم داد . در آغوشش جا گرفتم . تا امدم ارام بگیرم از جا برخاست . به سمت پنجره رفت . پرده ها را کنار زد . برف می بارید . خود را به شیشه ها چسباند. صورتش را روی شیشه کشاند . لبخند می زد .
 سرش را به سوی من می چرخاند . دستانش را از هم باز کرد و به شیشه چسباند .به نظرم رسید احساس خوبی دارد . منتظر بودم او بیاید اما نیامد . خود را دیوانه وار به شیشه می مالید . برف به سختی می بارید . چیزی دیده نمی شد مگر سپیدی برف که می بارید . پیوسته می بارید . از روی مبل بلند شدم . از پشت او را در آغوش کشیدم . او خود را به سرمای شیشه
می کشاند و من خود را به گرمای تن او . سرم گیج رفت و افتادم . چشمانم را به زحمت باز نگه داشته بودم . مرا در آغوش کشید و به سوی اتاق خوابم برد . روی تخت دراز کشیدیم . کنار من روی سینه دراز کشید . او به روی پشت نخوابید . دستش را روی سینه ام انداخت . مرا به طرف خودش کشاند .
 هرگز حس نکردم که او تحریک شده باشد . سرم را به سرش چسباندم . او را بوسیدم . مست بودم . خیلی داغ بود . خود را از زیر دستش بیرون کشیدم . به روی پشتش خزیدم او را در  آغوش کشیدم . موهایش را کنار زدم و صورتش را بوسیدم . نتوانستم او را به پشت برگردانم . همانطور روی شکم به خواب رفت . به نظر آمد قرن هاست که خوابیده است . لبخند بر لب داشت . خودم را به او می کشاندم . خنکم می شد . من داغ بودم . سینه هایم را روی پشتش می کشیدم . او خواب بود . کنارش دراز کشیدم . دستهای بزرگی داشت . آنها را روی سینه ام می کشیدم. بی جان بودند . انگار مرده اند . انگار او قرن هاست که مرده است لبخند بر لب داشت . اما نفس نمی کشید .
هر لحظه مستی ام بیشتر و بیشتر می شد . مثل بره ای که مادرش مرده باشد به دنبال
 پستان های شیری اش می گشتم . از این سوی لاشه به آن سو. اما او مرده بود. دیگر شیری نداشت و من تشنه ام بود ، گرسنه ام بود . هوای گرمی بود و عطش مرا می کشت . گویی در جهنم باشم . اما او در خواب آرام بود . بیدار نمی شد تا مرا در آغوش بکشد می ترسیدم بیدارش کنم . و من ناگهان خوابم برد . یک خواب طولانی و شیرین . وقتی بیدار شدم او تقریباً با همه جسمش روی من بود . پاهایش میان پاهای من بود . سینه اش روی سینه ام بود . دستانش گره خورده به دستانم . اما او باز هم خواب بود . در پاهایم درد خفیفی حس می کردم . کمرم درد می کرد. سینه هایم شل و وارفته بودند . بوی عرق می آمد . عرق تن . موهایش روی سینه ام ریخته بود .
 سرش را خمیده روی سینه و گردنم گذاشته بود . زنجیرش روی سینه ام بود . پاهایم درد گرفتند. وزن زیادی داشت . درست مثل یک جسد بی حرکت روی من افتاده بود. سرش را چرخاندم . روی صورتش لبخند بود . چشمانش بسته بودند . موهایش خیس بودند. خیس از عرق . آرام او را به کنار زدم . به پشت خواباندمش . ملحفه ای روی پاهایش انداختم . دوباره روی او دراز کشیدم . تنم درد می کرد . کمرم درد می کرد همانطور عریان  ،آرام آرام ، در حالیکه درد شدید خوشایندی داشتم ، به حمام رفتم . دوش گرفتم . دستی به تنم کشیدم . پوستم شفاف شده بود. توی آینه زیبا به نظر می رسیدم . خیلی زیبا .
 حوله را دورم گرفتم . به طرف اتاق خواب رفتم حوله را از دور کمرم باز کردم . عریان و خیس به طرف تخت رفتم . امااو روی تخت نبود . تمام خانه را گشتم لباس پوشیدم و از خانه خارج شدم . همه ی واحدها را به دنبال او یکی یکی گشتم . بیرون برف بند آمده بود . ناامید به خانه بازگشتم و روی مبل ولو شدم. صدایی شنیدم . صدای ضربه های آرام به شیشه . به طرف پنجره رفتم. همه جا سفید شده بود . هیچ لکه سیاهی نبود مگر یک کلاغ سیاه . با نوکش به شیشه ضربه می زد . دور گردنش ، یک زنجیر نقره ای بود . به سرعت پنجره را باز کردم . وارد بالکن شدم . کلاغ خیلی آرام پرواز کرد . گویی به من لبخند می زد . چشمانش سیاه بود . زنجیر از گردنش افتاد  روی برفها . آنرا برداشتم . زنجیر داغ بود . خیلی داغ . کلاغ در سپیدی آسمان و زمین ، تنها نقطه سیاه بود . بال می زد . خیلی آرام بال می زد و از من دور می شد .
 در میان سپیدی مطلق ، تنها او دیده می شد . و او در میان ابرهای سفید ، گم شد . آنقدر بالا رفت که سپیدی او را در خود محو کرد. وارد خانه شدم . پنجره را بستم . روی مبل نشستم و زنجیر را به گردنم انداختم بوسه ای بر حلقه نقره ای زدم . چشمانم را بستم .
دو سال از آن ماجرا می گذرد . دخترم ، دختر کوچکم مرا مامی صدا می زند. و همیشه یک سوال تکراری از من می پرسد : "مامی  پس کلاغ کی می یاد ؟ پس کلاغ کی می یاد ! پس کلاغ کی می یاد ؟ ". و من همیشه یک داستان تکراری برای او گفته ام . داستان کلاغ شورشی را .
و من ، مدام از خود می پرسم : " کلاغ شورشی من ، پس کی می آیی ؟ ".

(راستی ، اسم آن دختر روانپزشک ، هلن بود .)

                   
22 دیماه 1384                (  R.C)

هستی و نیستی و آنچه ...


داستان
"هستی و نیستی و آنچه ..."
گوسفند ها دور ماده گرگ حلقه زدند . سه تولد گرگ سفید  با چشمانی معصوم زیر شکم مادر زخمی شان ، بین پاهای مجروح او پنهان شده بودندو می لرزیدند . نگاه خصمانه گوسفندان مثل تیر   تفنگ شکارچی در تن ماده گرگ فرو می رفت . قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد . به خوبی می دانست که پس از او کودکانش نیز  کشته خواهند شد . کمی دورتر از بیشه ی تهی ، زیر درختی خشکیده ، چوپان به پهلو دراز کشیده بود . سرش را روی سنگی کوچک گذاشته و به خواب عمیقی فرو رفته بود .
ماده گرگ مرد . پهلویش دیده شده بود. روی شاخ بزی مغرور ، لکه خون به چشم می خورد . توله گرگهای کوچک زوزه کشان از گرد او پراکنده شدند. بزها به یکی از توله ها حمله اوردند . دو توله دیگر در جهت های مخالف متواری گشتند . گله با سرو صدای وحشتناکی در پی آنها می دویدند . بره های چابک به توله های ضعیف یک ماهه رسیده و به آنها ضربه می زدند . بر اثر ضربه ها روی زمین  افتاده و چند بار می غلتیدند و دوباره وحشتزده پا به فرار می گذاشتند .
 دشت به پایان رسید . و آنها از ارتفاع به پایین دره ای  پرت شدند . دراستقبال گرم و خشن صخره ها ، که تن دو توله را غرق بوسه ها کرده بود ، و همراهی نگاه های شاد گله ، و قهقهه بره ها ، هر دو مردند . با تن زخمی و دریده ، درست مثل مادرشان . چوپان از غریو گله اش بیدار شد . چوب دستش را برداشت . فریادی کشید و به سمت پایین دشت حرکت کرد. توله سگ سوم ، زخمی و خونین ، خود را به رودخانه رساند.
 شباهنگام ، وقتی بره ها از فتوحاتشان تعریف می کردند و گوسفند ها و بزها سرگرم بزم در طویله بودند ، گرگها ، جسد ماده گرگ را دیدند و لاشخورها ، دو توله گرگ مرده را ، با چنگال های تیزشان دریده و نوش جان کردند.
و اما توله گرگ زخمی ، خون زیادی از دست داده بود . لنگان مسیر رودخانه را بالا می رفت . خون و سرشک او ، خوراک شن های کنار رودخانه می شدند. روی سنگریزه ها را خون نقش می انداخت و اشک می شست . و او از هوش رفت .
گرگ پیر توله ی بی هوش را روی پشتش انداخت و به پناهگاهش برد . دندان های گرگ پیر کند شده بود . به زحمت گوشت موش های صحرایی را می درید و در دهان توله می گذاشت. سالها گذشت . یک سال و توله گرگ یکساله شد . ده سال و او ده ساله شد و صد سال و یک قرن از عمر او گذشت . گرگ پیر جوان میشد . اوایل قرن جدید ، گرگ پیر ، به عنوان جوانترین موجود کره ی زمین انتخاب شد .
پسری بود که از فرسنگ ها دور برای تماشای هنر نمایی گرگها ، به تنهایی پا به دره  گذاشته پشت صخره های کوهپایه پنهان می شد و با دوربین همه حرکات او را به دقت زیر نظر می گرفت . بعد از هر تمرین ، گرگ سالار ، سرور گرگهاو اسطوره ی موجودات زمینی ، زوزه ی بلندی می کشید و با آن ناخواسته دل همه ماده گرگ ها را به لرزه می انداخت .
 آن توله ی زخمی  اکنون پیر گرگی بود که دندان هایش کند شده بودند . او با خاطرات فراموش شده مرگ مادر و برادرانش  مرد . جسدش را به عنوان هدیه ، برای سالار گرگ ها فرستادند . گرگ سالار ، از روی زخم روی شانه و زیر شکم جسد ، وی را شناخت . از هوش رفت . یک هفته همه زمین در سوگ مرگ گرگ پیر عزادار بود .
 فردای مراسم خاکسپاری ، سالار گرگ ، در برابر دیدگاه خبرنگارها ، مطلب بسیار مهمی را بیان کرد . وقتی صحبت می کرد  می گریست . گریه ی او اشک همه مردم دنیا را در آورد . اسطوره و قهرمان دنیا ، بعد از اعترافات تکان دهنده ، به جرم دزدی به زندان افتاد . در زندان پیر شد و به سرعت محبوبیتش را از دست داد و در یک شب طوفانی ، او خود را از سقف سلولش حلق آویز کرد . دندان های او آنقدر کند شده بودند که دیگر نمی شد با آنها حتی گوشت موش ها را پاره کرد .
 توله گرگ رشد کرد . زخم هایش التیام یافتند. روزها را به شکار موش های صحرایی می رفت و شب ها به قصه های گرگ پیر بی دندان گوش می داد. برای خودش یک جفت پیدا کرد . یک ماده گرگ طلائی رنگ. به زودی سه توله به دنیا آمدند . وقتی گرگ جوان ، برای معالجه ی گرگ پیر ، به دنبال پزشک به دهکده رفته بود  توله ها بی تابی کردند. ماده گرگ طلائی آنها را به گردش برد . بی آنکه بداند چه چیزی در انتظارشان است ، وارد بیشه ای دور شدند . دور از دره گرگ ها ، گوسفندان و بزها و بره ها مشغول چرا بودند.
همه چیز خوب و خوش پیش می رفت تا  اینکه یکی از توله گرگ ها ، به سوی بره های کوچک دوید . گله متوجه گرگ ها شدند . ماده گرگ نعره زد که برای جنگ و نزاع نیامده اند. توله ها پشت او پنهان شدند. لبخند بر لبان ماده گرگ ، گله را به تعامل و دوستی دعوت می کرد . اما آنها آنرا خشکاندند. یک بز نادان ، با شاخش شکم ماده گرگ را دراند. بعد به توله ها حمله کردند. گرگ جوان همراه با پزشک بازگشته بود. گرگ پیر  معالجه شد . به دنبال خانواده اش رفت . جسد سه تن از آنها را یافت . یکی از توله ها ناپدید شده بود . وقتی ناامید ازیافتن او ،به بیشه بازگشت تا جسد همسرش را دفن کند، چیز زیادی از او باقی نمانده بود . از دره پایین رفت . دو توله اش را دریده یافت . همانجا از غصه سکته کرد و مرد . جسد او را به زودی دریدند و خوردند .
اما این پایان ماجرا نبود . توله ی او بزرگ شده و گرگ قوی هیکلی شد . او رهبری گرگها را بعهده گرفت . جنگ بزرگی در گرفت . چوپان ها خورده شدند و دیگر کسی حاضر نشد گله گوسفندان و بزها را به چراگاه ببرد . گوسفندان در آغل ها از بی آب و علفی مردند . همه جا خشکسالی شد . گرگها هم از بی غذایی مردند . هیچ کس بر روی کره زمین باقی نماند.
اما قرن ها بعد ، از زیر سنگ ها ، دانه ای رشد کرد . سر برآورد . آفتاب بر او تابید . گیاهی خوشبو با گلهای ریز آبی رنگ .یک موجود بی آزار و آزاد .از خاک تغذیه میکرد و آفتاب را دوست داشت . به زودی دشت های خشک سراسر کره خاکی خالی از سکنه ، مملوء از این گلها شد . گل های کوچک آبی رنگ . وقتی موجودات دیگر کرات ، از دور دست ها به کره زمین می نگریستند ، یک کره ی آبی میدیدند . سراسر خشکی را گل های آبی پر کرده بود . و اقیانوس های شور هم آبی بودند . آبی زلال ، آبی صلح ، آبی آزادی ، و انسان متولد شد . در میان گل های صلح و آزادی غنچه ای رویید . او انسان بود. تکامل یافت. تغییر شکل داد .
اعضای تنش شکل گرفتند . از ریشه جدا شد . توانایی حرکت یافت . اندامی برای راه رفتن داشت . پا بر روی گل ها می گذاشت . به زودی انسان ها ، همه ی گل ها را لگد مال کردند، و بالاخره نفرین اولین گیاه گل آبی ، همه را کشت . انسان ها از دم مردند . و دوباره سکوت ، خلاء ، وموجودات فضایی ، کره آبی را ، کره ای سوخته دیدند. کره ای که از آن ، بوی نابودی و نیستی به مشام می رسید . بوی مشمئزکننده ی جنگ .
بین دو طرف جنگ ، صلح برقرار شد . نماینده صلح ،جوانی شهرستانی بود . اما او را کشتند دوباره جنگ شد . جنگ بین انسان ها ، بر سر زمین ، بر سر زن ها ، به خاطر نفت ، و مردم می مردند . ارتش ها به وجود آمد. سلاح ها ساخته می شدند . برادرها به جنگ می رفتند . خانه ها ویران می شد . خواهران مناطق شکست خورده ، با بی حرمتی برادران پیروز متخاصم روبرو می شدند . جسدهای انباشه بر هم ، زیر خاک ها چال می شدند . فرماندهان نظامی به مرگ می اندیشیدند و نومیدی همه جا را فرا گرفته بود . عده ای منتظر منجی عالم بودند . یک قیصر رها بخش . و عده ای هم برای پول در آوردن ، سر همانها که در انتظار بودند  را کلاه گشاد می گذاشتند . چهره ها زشت شده بود . چهره های عاری از محبت ، بسیار  وحشتناک . عشق شکل جدید انحطاط بود . یک انحراف نوین ، عشق .
دوست داشتن ، دروغ گفتن و بی هویتی انسان ، و فلاسفه ای که آنها را تعریف می کردند. نویسندگانی که داستانهای احمقانه می نوشتند . مردم تمام طول روز کار می کردند ، زندگی درموزه های تاریخی به معرض نمایش گرسنگان بی کار در می آمد . سلول ها همه پر بودند . کودکان برهنه ، برهنه های خیابانی ، و همه چیز تغییر کرده بود .
زن ها باید با مردها جفتگیری کنند. هر زن ، یک مرد را انتخاب می کند . هر مادر فرزندش را بزرگ میکند . و هر مرد ، زن و کودکانش را سرپرستی می کند و امروز زن های کمی هستند که با یک مرد می مانند. و مردهای کمتری می یابی که تنها یک زن داشته باشند . کودکان والدینشان را از دست می دهند . والدین کودکانشان را جا می گذارند . مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست غوغا می کند . خانه های سالمندان دور از خانه و فرزند . و جنگ ها ، جنگ ها ، همه جا جنگ است . قبایل می جنگند . دوست ها می جنگند . پدرو مادرها می جنگند ، کودکان می جنگند ، نوزادان می میرند . دخترها بی آنکه میل به زایش داشته باشند ، با پسرها و مردها در می آمیزند . نطفه ها را در جنین می کشند . کودکان رادر جنین می کشند . مردهایی هستند که با دخترانشان آمیزش می کنند ، فرزندشان را با تبر می کشند . الکلی ها مرتکب جرائم زیادی می شوند . سر می برند. با اسلحه های پیشرفته ، از راه دور ، خانه ها را بمباران می کنند . جنگل ها را آتش می زنند . عروس ها به کمک مادرشان وبا همدستی شوهرانشان ، مادر شوهرها را میکشند . خانواده ها ، کودکانشان را استثمار می کنند. کارخانه ها ، بچه ها را به کار می کشند . تجارت انسان کارگر رونق گرفته است . دختران جوان را از خانواده ها می خرند و به بهشت موعود می برند . آنجا می فروشند . آنجا میکشند . آنجا پول می دهند . هتل های سر به فلک کشیده. رویاهای خواب های پریشان تشک نرم ، تن های دخترکان آسیایی ، آفریقایی ، پسرکان اروپایی ، سرمایه داران خونخوار ، بانک هایی پر از پولدارها .
 هر مروارید یک انسان . هر هزار انسان  یک بمب ، هر بمب یک حساب بانکی ، هر حساب بانکی ، تجارتی سود آور ، و ما بردگان روزگار هستیم . چه شد که به این روز افتادیم؟
 همه را پاسخ می دهم . همه را ... به کدام گناه ، به چنین روزی افتادیم ؟
گناه ؟ گناه ؟ کدام گناه ؟
تخریب جنگل ها ، قطع درختان ، انفجار افکار ، انهدام ارواح ، شکست شعور و دیگر هیچ چیز باقی نمانده است . انسانهای زندانی ، پرنده های در قفس ، شیرهای زندانی ، گرگهای زندانی، و مرگ آنچه ما آنرا روح می نامیم .
 افکار منجمد ، هم جنس گرایان ، مردهای عریان برای مردهای عریان ،سالمندان هم آغوش با کودکان ، قتل های جانیان و ... دروغ و دروغ

I love this tale,it s not just a tale,or maybe it s just a tale, as mr shekspier says:life is a tale,full of sounds and fury,and in the end nothing…

نام نمی دانم - داستان



نام :  نمی دانم
وارد شد . هیچ چیز را نمی دید . یک عدد به او نزدیک شد . نتوانست تشخیص بدهد که چه عددی است ، اما می دانست روبرویش را عددی کوچک ، در عین حال حجیم پر کرده است . در چشمان آن عدد خیره شد . از دور ، که خیلی نزدیک بود ، صدایی به گوش می رسید . صدای فریاد تعدادی سنگریزه . آنها را می شنید . دعوا بر سر زیبائی و صیقلی بودن در گرفته بود . سرش را چرخاند . رودخانه ای بود طولانی . در آب ، تصویر کوه های بلندی به چشم می خورد . اما سرش را که بالا آورد ، خلاء بود و هیچ . تا دوردست ها . افق ، عمودی آشکار بود .بالای سرش ، طاق خاکستری رنگی بود که نقش های ملون بر آن به چشم می خورد . عدد ساکت بود. برگشت . سرش را چرخاند . دعوای سنگریزه ها تمام شده بود . رودخانه خاموش بود . خیلی آرام می رفت . افق بی رنگ به نظر می رسید و هیچ صدائی نمی آمد . دست خودش را به سوی عدد دراز کرد . خورشیدی سبز رنگ ، از زیر پایش ، طلوع کرد . یک بشقاب غذا در دست خورشید بود . گوشه دهانش ، دم یک دم جنبانک در حرکت بود . بشقاب را بالا آورد . دهانش را باز کرد .دم جنبانک ، خونین و زخمی داخل غذاها افتاد . حالش به هم خورد . روی خورشید بالا آورد و خورشید از ناراحتی و عصبانیت ، غروب کرد . او دستپاچه شد . اما عدد که برگشته بود و او را نگاه می کرد گفت :« بر می گردد ، او رفته است تا لباسهایش را که کثیف شدند تعویض کند.» این را خطاب به من گفت . در همین هنگام یک بت ، با ماشینی آخرین سیستم از کنارشان گذشت. صدای ضبط اتومبیل را بلند کرده بود . خواننده یک اختاپوس بود که با صدای دو رگه ای آواز می خواند . عدد دوباره دور شد . او به جاده نگریست . ماشین کمی جلوتر متوقف شد . به طرفش دوید . بت پیاده شد . دستهایش چوبی و تنش از سنگ بود . دست دراز کرد . بت ترسید و سوار ماشین شد . پا را روی پدال گاز گذاشت و بی آنکه متوجه شود ، در دره ای سقوط کرد . سرش را با سماجت باز گرداند . حواسش متوجه بت و حادثه غم انگیز سقوط اش بود . اما عدد را دید. باز هم فضا تاریک به نظرش رسید . به نظرش رسید که دوست دارد بخوابد . برای همین چشمانش را باز کرد . از خواب بیدار شد . اتاقش نامرتب بود .
صدای تیک تیک ساعت به گوشش رسید . از روی تخت برخاست . شلوارش را درآورد به حمام رفت و پاهایش را زیر آب سرد گرفت . ریش هایش را تراشید . لباس پوشید .از خانه خارج شد . سوار اتومبیلش شد . با سرعت به محل کارش رفت . به منشی ها سلام داد . پشت میز کارش نشست . چشمانش روی برگه های مالیاتی چرخید . مگس بالای سرش وزوز می کرد. منشی پرسید که آیا می خواهد با شریکش آقای مهندس بانکی قرار ملاقات را به هم بزند ؟ پاسخ داد نه . و تا اوخر شب ، دفتر مرتب آقای بانکی و منشی اش پذیرای او بودند . خبری از آقای بانکی نشد . خسته و کوفته به خانه بازگشت . لباس هایش را درآورد . دوش گرفت ساعت را برای صبح زود کوک کرد . به اتاق خواب بچه ها رفت . دخترانش در خواب ناز بودند . آنها را بوسید . به اتاق خوابش رفت . هنوز مزه خوش بوسه ای که از دخترانش گرفته بود زیر لبش بود . خوابید . روی دریایی ، سوار بر یک برگ گردو ، به سرسبزی ته دریا می اندیشید . نگاهش روی بالهای پرنده ای متمرکز شد . زیر یکی از شاه پرهای بال پرنده ، با قلمی نوک تیز ، نوشته شده بود « شاد زی هلن مقدس ، ای ملکه آسمانها » . البته به ایتالیایی و او که ایتالیایی نمی دانست . اما فهمید که معنای «Ave Helena , Regina celi» چیست . بعد خفاشی خون آشام ، روی بینی اش نشست . بینی اش درد گرفت اما بی حوصله ، عکس العملی نشان نداد . خفاش خونش را می مکید که ناگهان صدای فریادی به گوشش رسید . دخترش با چهره ی هراسان بالای سرش ایستاده بود. برای دخترش آب آورد او را بوسید . در آغوش کشید و به تخت خوابش بازگرداند و خودش رفت روی صندلی پشت میز تحریرش نشست . نوشت : پسری بود با موهای بلند مشکی . پسرک خوش تیپ بود . خوشگل هم بود . خوش لباس هم بود و علاقه داشت به فهمیدن و دانستن . اسم او محمود بود . قرار عروسی گذاشته بود با دختری به نام هلن . او را دوست داشت . خانواده اش این را نمی دانست . به خواهرش گفته بود که هلن را دوست دارد . به مادرش ندا داده بود که هلن را به زنی می خواهد . نویسنده بود . شعر می گفت . ترانه های کردی و انگلیسی می سرایید و با ملودی می خواند . روی بام خانه می رفت و با ماه حرف می زد . ماه را خیلی دوست داشت . به پشت می خوابید . بی توجه به همه چیز ، در دنیای خودش قصه می بافت . » قلم را روی کاغذ رها کرد . دستش خسته شد . به سرش زد که با همسرش تماس بگیرد .
زن او یک خانم معلم بود که برای ادامه تحصیل و آموزش و ترفیع به مریخ رفته بود . الان به زمان مریخ صبح زود بود . تلفن را برداشت . همسرش هنوز به سر کار نرفته بود . کلی احوالپرسی و ابراز دل تنگی کردند . و از او قول گرفت که به زودی باز گردد به زمین ، چرا که بچه ها دلتنگ شده بودند. در همین هنگام پرنده ای خود را به شیشه پنجره کوباند . گویا راهش را گم کرده بود . برای همسرش داستانی که همین الان نوشته بود را توضیح داد. در همین حین، وقتی داستان را تعریف می کرد گوشی در دست خوابش برد . خودش را روبروی خدا دید . چشمان خدا از حدقه در آمده بود . به سرعت با موبایلش به یک پیتزافروشی آشنا تماس گرفت . سفارش دو تا یخ در بهشت داد و چند پیتزای سبزی و قارچ . با خدا نشستند پای میز مذاکره سفارش به موقع رسید . همین که خدا خواست حرف بزند ، فرشته ای سیه چرده و صورت چرکین با ناخن های بلند و موهای وزوزی ، فریاد زد : « پیتزاها رسیدند! » خدا بر آن شد که با چاقوی تیزش سرش را از تن جدا کند اما از کرده اش پشیمان شد . چون هرگز برای آن فرشته گردنی نتراشیده بود. او بی گردن خلق شده بود . پیتزاها را خوردند . گفت : « چرا غمگینی ؟ »
« - من غمگین نیستم ، عصبانی ام . »
« - از چی ؟»
« - از تو »
«- چرا ؟ »
فهمیدم که می خواهد دلیلش را بگوید . سریع گفتم : « آه ، من از آخوندها بیزارم . از خودم هم . اویی که بیزار است من هستم . و اکنون ، شاید دیگران نباشند و شاید من هم بعدها نباشم درهر حال ، آنها همه احمق هستند . نه همه شان اما بیشترشان . آنها دروغ می گویند . از چیزی حرف می زنند که خودشان هم نمی دانند . آنها مردم را احمق فرض می کنند و آنها را احمق تر بار می آوردند . من از پدرم هم بدم می آید من از آخوندها بیزار هستم . آنها هرگز فکر نمی کنند . آنها و پدرم فکر می کنند که همه چیز همان است که ایشان فکر می کنند . متعصب . آه . من می خواهم با یک غورباقه که دوستش دارم ازدواج کنم . » و خدا شیفته حرفهای او شده بود . مادامی که او حرف می زد ، خدا ساکت به دهان او خیره شده بود. بالاخره دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد و گفت :«I give up » . یعنی من باختم. تسلیم می شوم . چند آخوند را که لای پاچه شلوارش خودشان را پنهان کرده بودند بیرون انداخت . هر دو خنده سر دادند و خدا قول دادکه دیگر ، این طور سریع قضاوت نکند. با هم گشتی در پاریس زدند . مردم فرانسه از دیدن آندو در کنار هم متعجب با دست به دیگران نشانشان می دادند . برج ایفل در برابر خدا از آسمان به زمین خم شد . روی دوش برج سوار شدند و سری به ایران زدند. اما این دیدار تعریفی نداشت . هیچ چیزی برای دیدن نبود . خفقان بود و حماقت . به سرعت به آسمان بازگشتند . خدا یک کیسه زر و دو کیسه نقره به او داد. کیسه را گشود . سکه ها قلابی بودند اما به روی خدا نیاورد . دستش را بوسید واز او جدا شد . در دلش گفت : « جدی که خیلی باحاله ! » فریادزد : « چی خیلی خوبه ؟ » چشمانش را گشود . همسرش را با چمدان روبرویش دید . گوشی در دستش بود . به خواب رفته بود .
همسرش عصبانی گفت : یعنی این قدر کسل شدی که خوابت برد ؟ بعد همدیگر را بوسیدند . اگر بچه هایش بیدار نمی شدند ، آندو قصد داشتند لباس هایشان را در آورند و همانجا روی زمین دراز بکشند و تلافی این مدت دوری را درآورند . بچه ها را خواباندند . همسرش دختران را بوسید . چراغ را خاموش کرد و آماده شد به اتاق خوابشان برود . یکی از دخترها ، از روی شیطنت گفت : مامان یک قصه بگو . و مادرش در حالیکه در هوس می سوخت ، خیلی مهربانانه کنارش نشست و قصه گفت اما خوابش برد ، چون تمام مسافت مریخ به زمین را با سرعت رانندگی کرده بود . او آمد . دختر و همسرش هر دو خواب بودند . همسرش را در آغوش کشید  وبه اتاقشان برد . لباسهایش را درآورد کنارش دراز کشید . سرش را روی سینه زنش گذاشت . اما قبل از آنکه بخواهد و بتواند کاری کند ، یک بمب از سقف خانه شان بر سرش افتاد. سقف را شکافته بود و روی پای همسرش افتاده بود. اما منفجر نشد . فقط انگشتانش را سوزاند . همسرش از دست وی عصبانی شد . گفت : « چرا لباسم را درآورده ای ؟ اگر لباس تنم بود نمی سوختم . » در این هنگام ستاره ای از شکاف سقف ، از راه دور ، فریاد زد که : آهای ، صلوات بفرستید ، بَده ، بد موقع س . و آندو هم دیگر را بوسیدند . پرده ها را کشیدند رفتند زیر ملحفه و در هم لولیدند . پایش به بمب خورد و منفجر شد . همه جا سیاه شد اما آن بمب ، یک اسباب بازی بود . سرکاری بود . یک عده سنگ آواز خواندند . سنگریزه ها هم گروه کر بودند . آهوهایی می رقصیدند . آسمان کف می زد و خورشید شلوارش را پوشیده بود و با چند غزل ، سروده ی خودش ، پشت تریبون آماده ایستاده بود که بعد از مراسم آواز سنگ ها ، خودش را به شهرت برساند . آفتاب بر چشمان من می تابد . این صحنه ها را دیدم . چشمانم خسته شد . قلم سنگین شد . با خودم گفتم : «که چه ؟ فردا صبح خسته بیدار می شوی . می روی سرکار . یک عده احمق را می بینی که به پول و شب و لباس و کلاس و مد و الله و نماز وسفره و شکم و چند تا پیامبر و چندین امام و خلاصه یک سری عقاید احمقانه ... ،
آه . خودت هم که دست کمی از آنها نداری . تو هم که اسیری . تو اسیر تری . تو عاشق آهنگ های زیبا هستی . و دختران خوش تراش را تحسین می کنی و دلت برای بانو می سوزد و دلت برای مهندس تنگ می شود . همه مثل هم هستید . سرو ته یک کرباس . باید بخوابم . باید بخوابم . چمدانم خالی است . خیلی خالی از صدای تو که می گفت : بیا . که می خواند : نمان
آری : کفش هایم تنگ شده است و حوصله ام سر رفته ،
باید بمیرم . باید ، اگر نمردم ، خودم را خلاص کنم . »
3/3/84
 . نگارش ظرف یک ساعت


من در بازداشتگاه
سکوت عجیبی حکم فرماست . این بنده خدا هم که اصلاً حرف نمی زند . شاید لال باشد . شاید هم منتظر است من شروع کنم .
 : ببخشید ، شما فندک دارید ؟ سیگارمو می خوام روشن کنم .
 پس چرا جواب نمی دهد . مثل اینکه حرفم را نشنید . نکند او کر هم باشد . بگذار حرکتی بکنم تا حواسش را به خودم جلب کنم . نه . انگار نه انگار . دست تکان دادن های من افاقه نکرد . شاید او کر و لال است . و البته کور . امکان ندارد ! او دارد به یک چیز نگاه می کند . آهان او به دیوار روبرویش نگاه می کند. درست مثل لحظه هایی که من دیوانه میشوم و دیوانه وار به نقطه ای خیره می شوم . چه جالب ! دهانش مثل من وا مانده است . چقدر شبیه من است . مرا به یاد خودم می اندازد . همیشه با دهان باز نگاه می کنم . همه مسخره ام می کنند. شاید این طوری بهتر می فهمم یا می شنوم یا می بینم . بگذریم حوصله ام سر رفت . باید قدم بزنم . درست شد . حالا بهتر است . وقتی نشسته ام احساس بدی دارم . الان بهتر هستم . یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش و ....
 همان شش قدم . تمام شد . روبرویم دیوار است . چقدر سریع رسیدم . چقدر کوتاه بود. شش قدم کوچک کوتاه و پایان . دوباره . یک دو سه چهار پنج شش . به هفت نرسیده تمام می شود .و دوباره دیوار بلند مرمرین . ببینم اینجا چه نوشته اند ؟ آهان . یادگاری از پلنگ قوشخانه . تاریخ هم دارد . ناخواناست . چه قدر عجیب ! همه جا اسامی هستند . هر کدام یک شعر یا نثر کوتاه دارند . اینرا ببین ! در تاریخ فلان ، جواد و حسن و غلام به خاطر مستی بازداشت شده اند . یک شعر هم پایین اش هست . نور کافی نیست . چشمانم درد گرفت . آهان . فکر تازه ای به سرم زد . باید بنویسم . آه . لعنت به این شانس . خودکارم را دادم به دست آن سرباز . اشکالی ندارد ، نباید عصبی بشوم . باید کنترلم را حفظ کنم . این هم سلولی احمق هم مثل خل و چل ها خیره مانده به دیوار . بگذار ببینم آنجایی که او خیره شده روی دیوار چه نوشته اند . نه . ولش کن . بی خیال . حوصله او را ندارم . شاید می فهمد و خودش را به گنگی زده است . اصلاً به من چه ؟ بگذار همانطور که هست مثل مرده ها بمیرد . راستی ساعت چند است ؟ ها ؟ کاش ساعتم را از من نمی گرفتند . چه فرقی می کند . خسته شدم . آنقدر راه رفتم که پاهایم خسته شدند . شش قدم در شش قدم . مدام قدمها و دیوار . همه ی اسم ها را خوانده ام . دیوار سرد است .
تکیه بر این سرما جایز نیست . بهتر است روی پتوها بنشینم . خب . نظرتان درباره ی خواب چیست ؟ خواب خوب است . آهان . حالا شد . این پتوها پر از کثافت اند . معلوم نیست چه تعداد بی گناه و گناهکار روی آنها خوابیده اند . وای بر من ! مدتی ست چشم را بسته ام و خوابم نمی برد . یک تاریکی مطلق اینجاحاکم است . حالا چشمانم را باز کردم . میان فضایی خاکستری رنگ خیره شده ام . در فاصله دو متری ، دیگر چیزی رویت نمی شود . دیوار ادامه دارد و سقف حضور دارد اما من به خاطر این تاریکی چیزی نمی بینم . یک پنجره مسدود ، درست در راستای عمودی سرم ، آن بالا روی دیوار نزدیک سقف وجود دارد . اما چه فایده؟ اکنون که دراز کشیده ام دیده نمی شود و هنگامی که برخاسته بودم ، دستهایم به آن نمی رسید . سقف بلندی است . و البته پنجره با میله های ریز آهن و توری فولادین محافظت می شود . باید ترتیبی بدهم تا بخوابم اما نمی شود . به هیچ روی ممکن نیست . هوا سرد است . پتوهایی که در اختیار ما قرار داده اند بد بو و کثیف هستند .
خوابیدن زیر پوشش آنها ، احساس بدی به من میدهد. خفقان آور است . کاش هوای گرمی بود تا نیاز به پتو نباشد . البته خیلی بهتر می شد که هیچ زندانی نبود تا نیاز به وسایل گرمایی باشد. حالا که دقیق تر می شوم می بینم باید آرزو می کردم ای کاش هرگز شرایطی پیش نمی آید که کسی مرتکب اشتباهی شود. البته این یکی اندکی غیر قابل دسترس است . بی شک در طولانی مدت قابل پذیرش . اما راه حلی هم وجود دارد که ارائه می دهم . وقتی برای رسیدن به شرایط مطلوب اجتماعی زمان بسیاری نیاز است و احساس تغییر و تصحیح در برخی شرایط وجود دارد باید دست به اقدام زد . در جریان سیستم های قانون گذار ، بایستی نهایت دقت به کار رود و البته مهمتر از آن مجریان قانون اند و فراتر از این دو ، قاضیان اجتماع . کسانی که بایستی قضاوت کنند. سخن به درازا کشید . ای کاش خانه ام بودم . احساس بدی دارم . بدون ارتکاب جرم و بی دلیل به زندان افتادن  و حق آزادی را از دست دادن . آنهم به خاطر تشخیص کسی که معنایی از آزادی و قانون در ذهنش وجو د ندارد خیلی سخت است . هوا سرد است دارم می لرزم . این پتو مرا گرم نمی کند . این دیوانه حرف نمی زند . سکوت عجیبی است . اما نه . صدایی می آید . در با ز شد . صدای صحبت سربازها می آید . آهان . او اسم مرا صدا زد . پس من آزادم ؟ باید بروم . لحظه ای صبر کن . بگذار کفش هایم را بپوشم . خداحافظ.من آمدم